عرض كردم : از عراق .
گفت : از كدام [ منطقه ] عراق ؟
عرض كردم : از اهواز .
گفت : آيا « خصيبى » را مىشناسى ؟
عرض كردم : آرى .
گفت : خدايش رحمت كناد ؛ چقدر شبزندهدارىاش طولانى و بخششاش فراوان ، و اشكش ريزان بود .
گفت : دربارهء پسر مهزيار چه [ مىدانى ] ؟
عرض كردم : خودم هستم .
گفت : خداوند به تو سلامت دهد ، اى ابا الحسن .
سپس با من مصافحه و معانقه نمود و گفت :
اى ابا الحسن ، آن نشانهاى را كه ميان تو و حضرت ابا محمد ( امام عسكرى ) عليه السّلام كه خداوند رويشان را خرم گرداند بود ، چه كردهاى ؟
عرض كردم : همراه من است . و دست در جيب بردم و انگشترى را كه بر روى آن محمد و على نقش شده بود ، بيرون آوردم . وقتى كه آن را خواند ، اشك از چشمانش جارى گرديد تا آنكه لباسى كه بر بدن داشت از رطوبت آن نمناك گرديد ، و گفت :
خداوند تو را رحمت كناد اى ابا محمد ، كه زينت امت بودى ، و خداوند تو را به امامت شرافت بخشيد و تاج علم و معرفت بر سرت نهاد ، و ما به سوى تو خواهيم آمد .
آنگاه با من مصاحفه و معانقه نمود و گفت :
چه مىخواهى ابا الحسن ؟
معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: السيد هاشم البحراني
ص١٦٥