دستم را بر سينهام گذارده بودم كه فردى مرا با پاى خويش تكان داد و به من گفت : دستت را از سينهات بردار . و وقتى كه نگاه كردم ، همان مردى را ديدم كه از فروش پنبهها سؤال كرده بود . چشمم از هيبتش تار شد و از ديدهام پنهان گرديد . با همان اميد و يقين برخاستم و مدتى در آن موقف بودم و دائما دعا مىكردم .
در آخرين سال ، همراه يمان بن فتح بن دينار و محمد بن قاسم علوى و علان كلينى روبهروى كعبه نشسته بوديم و با يكديگر گفتوگو مىكرديم و من مردى را در حال طواف مشاهده كردم ، و به او اشاره كردم و خواستم دنبالش بروم . آن مرد طواف كرد تا به كنار حجر اسماعيل رسيد ، و در آنجا گدايى را ديد كه مردم را به خداوند سوگند مىداد تا به او كمك كنند و صدقه بدهند . همينكه نگاه آن مرد به گدا افتاد ، خم شد و چيزى را از روى زمين برداشت و به او داد و گذشت .
به نزد گدا رفتم و از او راجع به آنچه آن مرد به او داده بود ، پرسيدم ولى او از گفتن آن به من ابا كرد . دينارى به او دادم و گفتم : آنچه را در دست دارى ، نشانم بده . دستش را گشود و شمردم ، بيست دينار درون آن بود . در قلبم يقين پيدا كردم كه آن شخص ، مولايم بودهاند . به جايى كه نشسته بودم ، بازگشتم و چشمم به طواف بود . همينكه آن حضرت عليه السّلام از طواف فارغ شدند ، نزد ما آمدند . خوفى شديد از هيبتشان ما را فراگرفت و ديدگانمان تار شد ، و از جاى خويش بلند شديم و ايشان نشستند .
از ايشان پرسيديم كه از چه خاندانى مىباشند ؟ فرمودند :
از عرب .
عرض كردم : از كدام خاندان عرب ؟ فرمودند :
معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 161
مساهمون: السيد هاشم البحراني
ص١٦١