اكنون دانستم كه زمين از حجت حق خالى نمىماند . به خدا اين كيسه را آن ذراع به من داده بود و هيچكس جز خداوند از آن آگاه نبود .
ابى عباس مىگويد : بيرون آمدم و روزى از روزها ابو الحسن مادرايى را ديدم و آن ماجرا را برايش بازگفتم و آن توقيع را برايش خواندم . گفت :
سبحان الله ! در چيزى شك نكردم ، هرگز ترديد مكن كه خداوند عز و جل ، زمين را از حجت خالى نمىگرداند . بدان ، هنگامى كه اذكوتكمن « 1 » با يزيد عبد الله در سهرورد « 2 » جنگى كرد و بر آن سرزمين پيروز شد و بر خزاينش سلطه پيدا كرد ، مردى را نزد من فرستاد و پيغام داد كه يزيد بن عبد الله فلان اسبها و فلان شمشير را نذر مولايمان عليه السّلام نموده است .
مىگويد : هنگامى كه انتقال خزائن يزيد بن عبد الله به اذكوتكين مشغول شدم ، اسب و شمشير را رد مىكردم به اميد آنكه آن را براى مولايمان ( از دست او ) خارج نمايم . هنگامى كه درخواست اذكوتكين از من شدت گرفت و برايم امكان نفى آن نبود ، براى شمشير و اسبها ، در نزد خود ، هزار دينار در نظر گرفتم و آن را وزن كردم و به مخزندار پرداختم و به او گفتم : اين دينارها را در مكانى مطمئن بگذار و آن را در هيچ حالى به من بازمگردان حتى اگر شديدا به آن نيازمند شوم . و سپس اسب و شمشير را بازدادم .
مىگويد : در خانهام در « رى » مشغول رتقوفتق امور بودم كه ابو الحسن اسدى ( وكيل حضرت ولى عصر عليه السّلام ) كه برخى اوقات نزدم
هامش
( 1 ) . نام يكى از سلاطين .
( 2 ) . سهرورد شهرى نزديك زنجان در ايران است .