گفت : باشد . سپس طعامى برايم آورد و به من گفت : از اين غذا بخور و استراحت كن كه خسته هستى و تا وقت نماز فرصتى است ، و من آنچه را مىخواهى برايت خواهم آورد .
ابى عباس مىگويد : غذا را خوردم و خوابيدم . هنگام نماز برخاستم و نماز گزاردم . سپس به حمام رفتم و غسل نمودم ، و به خانهء آن مرد بازگشتم و صبر كردم ، تا آنكه ربع شب سپرى شد . در آن هنگام ، او در حالى كه همراه خود توقيع مباركى داشت ، نزد من آمد . در آن نوشته بود :
به نام خداوند بخشندهء مهربان . احمد بن محمد دينورى رسيده ، و شانزده هزار دينار در فلان و فلان كيسهها با خود دارد . از آن جمله ، كيسهاى است از فلان شخص داراى فلان قدر دينار و كيسهاى از ديگرى ( با ذكر نام ) داراى فلان قدر دينار است . [ تا آنكه تمام كيسهها به آخر رسيد ] و كيسهاى از فلان ذراع محتوى شانزده دينار است . « 1 »
مىگويد : شيطان مرا وسوسه كرد كه آقايم از من به اين ( اموال ) آگاهتر بودند ، و آن اسامى را تا پايانش خواندم . سپس فرموده بودند :
و در ميان آنها از قرميسين ، از برادر پشم فروشم احمد بن حسن مادرايى ، كيسهاى است كه در آن هزار دينار و فلان تعداد لباس است ، از آن جمله فلان لباس و لباسى ديگر به فلان رنگ . . . . « 2 »
هامش
( 1 ) . بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . وافى أحمد بن محمّد الدّينوري ، و حمل ستّة عشر ألف دينار في كذا و كذا صرّة ، فيها صرّة فلان بن فلان كذا و كذا دينارا ، و صرّة فلان بن فلان كذا و كذا دينارا . . . إلى أن عدّ الصّرار كلّها و صرّة فلان ابن فلان الذراع عشر دينارا .
( 2 ) . قد حمل من قرميسين من عند أحمد بن الحسن المادرائي أخى الصّوّاف كيسا فيه ألف دينار و