قرار داده شد و آنها را برداشتم و بيرون آمدم . وقتى به قرميسين « 1 » كه محل سكونت احمد بن حسن بود رسيدم ، نزد او رفتم و سلام نمودم .
هنگامى كه مرا ديد ، خوشحال شد و كيسهاى را با هزار دينار همراه پارچهاى رنگارنگ ، كه نمىدانستم درون آن چيست ، به من داد و گفت :
اينها را با خود ببر و غير از امام عليه السّلام ، كسى آن را از دستت خارج نسازد .
مىگويد : آن مال و پارچه را به همراه آنچه درون آن بود ، از او گرفتم .
وقتى كه وارد بغداد شدم ، هدفى جز يافتن كسى كه نمايندهء امام عليه السّلام باشد ، نداشتم . به من گفتند كه اينجا شخصى معروف به باقطانى و شخص ديگرى مشهور به اسحاق احمر و نيز ديگرى كه نامش ابا جعفر عمرى است ، هستند كه ادعاى نمايندگى امام عليه السّلام را دارند .
ابى عباس مىگويد : از باقطانى شروع كردم و نزدش رفتم و او را ديدم .
شيخى بود با دليرى آشكار و اسبهاى عربى و غلامان بسيار كه مردم گرد او جمع شده بودند و گفتوگو مىكردند . بر او وارد شدم و سلام كردم ، به من خوشآمد گفت و مرا نزد خود برد و گرامى داشت و با من به گفتوگو نشست .
نشستن خود را طولانى كردم تا آنكه بيشتر مردم بيرون رفتند و او از خواستهء من پرسيد . برايش توضيح دادم كه از اهل دينور هستم و همراه خود اموالى دارم و مىخواهم آن را تقديم نمايم .
گفت : آن را بگذار . من گفتم : امام عليه السّلام را مىجويم . گفت : فردا به نزد من بيا . احمد مىگويد : فردا نزد او بازگشتم اما نشانى از امام عليه السّلام نبود . روز
هامش
( 1 ) . قرميسين شهرى معروف در كنار دينور ، بين همدان و حلوان در مسير عراق است .