به زيارت ائمه سامرا عليهما السّلام رفته بودم . هنگام غروب ، كنار درب حرم بودم و با هيچكس سخن نگفته ، و خودم را به كسى معرفى نكرده بودم .
پس از اتمام زيارت ، درون مسجد نماز مىخواندم كه خادمى نزد من آمد و گفت : برخيز [ بيا ] .
گفتم : به كجا ؟
گفت : به منزل .
گفتم : مرا مىشناسى ؟ شايد تو را نزد ديگرى فرستادهاند .
گفت : نه ، فقط نزد تو فرستادهاند . تو على بن حسين ، فرستادهء جعفر بن ابراهيم هستى . سپس مرا به خانهء حسين بن احمد برد و با او درگوشى صحبت كرد و من نفهميدم چه گفت . سپس هرچه را احتياج داشتم ، برايم آورد . سه روز نزدش بودم و از او اجازه گرفتم كه از درون خانه زيارت كنم ، به من اجازه فرمود : و شب ، زيارت كردم . « 1 »
هامش
( 1 ) . همان ، ج 1 ، ص 519 ، ح 12 ؛ نيز خصيبى ، همان ، ص 372 .