اساسا با يزيد خدانشناس كه احكام خدا را زير پا مىگذارد ، نمىتوان پيمان بيعت بست ، همانطور كه با خدا و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پيمان بسته مىشود ! وانگهى بيعت ، پيمانى اختيارى و آزادانه است ، نه عقدى تحميلى و اجبارى ، در حالى كه آنچه بيعت يزيد خواندهاند ، اقرارى است كه به زور شمشير و با تطميع و تهديد گرفته شده و آنان كه يزيد را مىشناختند ، از بيعتش خوددارى ورزيدند ، و تنها نفع طلبان و شهوت پرستان يا كسانى كه قبلا او را درست نمىشناختند ، اظهار بيعت نمودند ، و همينكه پى به ماهيتش بردند ، براى نجات دين و ايمان خويش خلعش را اعلام كردند . خود پسر عمر از كسانى بود كه ابتدا حاضر به بيعت با يزيد نشد « 1 » ، اما وقتى يكصد هزار رشوهء يزيد زير دندانش مزه كرد ، اصول و واقعيات را نديده گرفت و دگرگونه جلوه داد . ابتدا در مخالفت با بيعت يزيد به عنوان وليعهد معاويه به اصول اعتقادى و سياسى اسلام تكيه مىكرد و مىگفت :
اين خلافت ( يعنى خلافت اسلامى ) مثل نظام هراكليوسى ( امپراطورى رم شرقى ) ، يا نظام قيصرى ( امپراطورى رم غربى ) و يا نظام شاهنشاهى ايران نيست كه حكومت را پسر از پدر به ارث ببرد . « 2 » بعد از گرفتن آن رشوهء كلان ميان دو كار دشوار گرفتار شد ، يكى اين كه عقيدهء سابق خويش را دربارهء يزيد تغيير داده و رسوايى اين تغيير عقيده را بپذيرد و ديگرى مخالفت با يزيد و قبول عواقب آن مخصوصا پس از دريافت رشوه ! به همين جهت تا مدتى با يزيد مدارا نمود و بالاخره همانطور كه با پدرش معاويه بيعت كرده بود ، با آن موجود هرزه و پليد بيعت كرد و گفت : اگر خوب بود ، مايهء رضايت خواهد بود و اگر مايهء گرفتارى و ناراحتى بود ، شكيبايى و مدارا خواهيم كرد . « 3 » آنگاه براى رفع رسوايى تغيير عقيدهاش اين بهانه را تراشيد كه تا به حال به خاطر وجود پدرش معاويه ، از بيعتش امتناع مىكردم و حالا چون آن مانع بر طرف گشت ، اقدام به بيعت كردم ! يزيد مىتوانست بهانهء او را براى تأخير بيعت اينطور رد و تخطئه نمايد كه پدرم بيعت را در عرض بيعتش نمىخواست تا بگويى دو بيعت براى دو حاكم در آن واحد درست نيست ،
هامش
( 1 ) . الامامة و السياسة : 1 / 143 ؛ تاريخ طبرى : 6 / 170 ؛ تاريخ ابن كثير : 8 / 79 ؛ لسان الميزان : 6 / 293 .
( 2 ) . الامامة و السياسة : 1 / 143 .
( 3 ) . لسان الميزان : 6 / 294 .