او داد . چون به مدينه بازگشت ، به كنار منبر ايستاد و از آنجا كه مردى پاكدامن و صالح و مورد اعتماد مردم بود ، چنين نطق كرد : آيا مورد محبت قرار نگرفتهام ؟ آيا مرا گرامى نداشت ؟ به خدا قسم ، ديدم يزيد بن معاويه از سر مستى نماز را ترك مىكند . در نتيجه ، مردم در مدينه متفقا بركنارى يزيد را از حكومت اعلام نمودند . « 1 »
مسور بن مخرمهء صحابى عضو هيأت نمايندگىاى بود كه مردم مدينه نزد يزيد فرستاده بودند . چون به مدينه برگشت ، اعلام كرد و شهادت داد كه يزيد فاسق و شرابخوار است . به يزيد گزارش دادند و او هم به استاندارش دستور داد كه مسور بن مخرمه را حد بزند . ابو حرّه در اينباره چنين سرود :
- شراب صبوحى مشكين بو را ابو خالد [ يزيد ] مىنوشد و حد را به مسور مىزنند ! « 2 »
پسر عمر براى مقابله با اصحاب و مردم مدينه كه يزيد را متفقا خلع كردند ، ادعا كرد حديثى از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيده كه چون خانواده و اطرافيان و آزاد شدگانش را جمع كرد ، به آنها گفت : مبادا يكى از شما يزيد را خلع كند يا در كار خلع و مخالفتش شركت نمايد كه با او قطع علاقه خواهم كرد . يا چنان كه بخارى نوشته ، گفت : هركدام از شما كه اطلاع پيدا كنم يزيد را خلع كرده و براى خلع و سقوطش بيعت نموده است ، حتما با او قطع علاقه خواهم كرد . او وفادارى خويش را به پيمان بيعت با يزيد مستند كرد به حديثى كه به ادعاى خودش از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيده كه براى پيمان شكن در روز قيامت پرچمى مىافرازند و مىگويند اين پيمان شكنى فلانى است ! و ندانسته يا خود را به نفهمى زده كه اولا بيعت با يزيد پيمان صحيح و شرعى نيست و اطلاق لفظ بيعت و پيمان بر آن درست نمىباشد ، چون بنا به اتفاق امت ، پيمان بيعت با فاسق بسته نمىشود ، ثانيا با ظهور فسق و بىدينى از يزيد - به فرض كه بيعتش صحيح باشد كه نيست - پيمان بيعتش گسسته و خلعش واجب خواهد بود ، نه اينكه خلعكنندهاش بيعت شكن و پيمان شكن ناميده شود . « 3 »
هامش
( 1 ) . تاريخ ابن عساكر : 7 / 280 .
( 2 ) . انساب الاشراف ، بلاذرى : 5 / 31 .
( 3 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 5 ) : 7 / 146 .