اينها نمىگويند اين مجتهد با كدام اجتهاد و استنباط وظيفهء شرعى خويش دانسته كه به مولاى متقيان دشنام دهد و در قنوت بر او لعنت فرستد و او و دو امام ديگر ، يعنى دو نوادهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله « 1 » و مردان پاكدامن و درستكار امت را باهم نفرين كند و به ايشان بد گويد و اين كار را نه وظيفهء خود ، بلكه واجب شرعى همهء مسلمانان بداند و به آنان فرمان انجامش را بدهد ؟
در استنباط اين بدعت و در اجتهاد حيرت آورش به كدام آيهء قرآن استناد جسته است ، به آيهء تطهير يا به آيهء مباهله يا صدها آيهاى كه در حق على عليه السّلام نازل گشته است ؟ يا به هزاران حديث شريفى كه از بنيانگذار اسلام در فضايل و تمجيد وى روايت شده است ؟ يا به اجماع و اتفاقى كه در هنگام بيعت با وى و برقرارى خلافتش و تعيينش به عنوان خليفهاى واجب الاطاعه صورت گرفته است ؟ به فرض كه از خلافتش صرفنظر كرديم و خليفه بودنش را مسلم ندانستيم ، آيا اجماعى بر نامسلمانىاش و بر اين صورت گرفته كه از برجستهترين اصحاب عادل و نيك رو نيست تا اين مجتهد كه از پستان هند و زير پرچم فحشايش شير خورده ، به خود اجازه دهد كه به وى دشنام و ناسزا گويد و كمر به قتلش بربندد ؟
آيا در اين مورد قياسى وجود داشته است مستند به مدارك و منابع سهگانهء اجتهاد :
قرآن و سنت و اجماع كه با شمشير و منطق و بيان على برقرار گشته و در ميان امت نشر و بسط يافته است ؟ آنچه وجود داشته ، نه قياسى از اين گونه ، بلكه قياس جاهلى بوده است .
دو عشيرهء هاشم و اميه از عهد جاهليت باهم كشمكش و نسبت به هم كينه و دشمنى داشتهاند ، و از عادات و تقاليد آن عهد اين بوده كه هرعشيره به نحوى به ديگرى و به هر يك از افرادش صدمه بزند و از او انتقام بگيرد ، گرچه شخصا مسئوليتى نمىداشت و مستحق كيفرى نمىبود . بدين ترتيب ، كسى را كه قاتل نبوده ، به كيفر قتلى كه ديگر مرتكب شده بود ، مىكشتند و بىگناهان را زير شكنجه و تحت تعقيب قرار مىدادند .
روشى جاهلى بود كه از ديرگاه در پيش داشتند و آنان كه روح و روان خويش را از آثار
هامش
( 1 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 2 / 101 ، 102 ، 132 ، 133 .