ابو لؤلؤه - آن دو بىگناه - را مورد عفو قرار داده ، معتبر مىشمارند ؟ اگر خليفه حق داشته باشد قاتلى را كه خون ناحقى ريخته عفو كند ، چرا اين حق و اختيار به مولاى ما امير المؤمنين در مورد انقلابيونى كه به وى پناه آورده بودند ، داده نشد با توجه به اينكه معلوم نبود امام چه رأيى و حكمى دربارهء آنان صادر خواهد كرد . آيا چون قاتلش مشخص نيست ، ديهء مقتول را از خزانهء عمومى خواهد پرداخت همانطور كه در مورد اربد فزارى عمل كرد « 1 » ، با آنان را مجتهد مىداند كه چنان هم بودند ، مجتهدانى كه ممكن است نظرى درست يا خطا داشته باشند ، و يا رسيدگى به آن را موكول خواهد كرد به استقرار خلافتش و برقرارى آرامش و امنيتى كه لازمهء حل و فصل امور است ؟ مسلم است كه امام عليه السّلام هريك از اين آراء را اتخاذ مىكرد ، برايش اشكالى نداشت ، اما آن جماعت بيراه شمشير بركشيدند و به جنگى تجاوزكارانه عليه خليفه و امام وقت برخاستند و خواستند كه حق و قانون تابع دلخواهشان شود و در پى اين مقصود ، جنگى برپا كردند كه طى آن دهها هزار سر از پيكر جدا گشت و هزاران بىگناه به خاك و خون كشيده شد و خونهاى ناحق بر زمين ريخت . مىپرسيم : آنان با چه اجتهادى به چنين تبهكارىاى دست زدند و به تفرقه و پراكندگى صفوف امت پرداختند و مسئوليت بىنظمى و خونريزى را به گردن گرفتند و تخم آشوب و فتنه پراكندند و به فتنه و گمراهى فرو افتادند .
از اجتهادات مسخره و عجيبى كه در قرون پيشين صورت گرفته ، اينهاست كه گفتهاند دشنام دادن به امير المؤمنين على عليه السّلام و هرصحابىاى كه از حضرتش پيروى كند ، جايز است و هركس حق دارد آنان را لعنت كند و در نماز و خطبهء جمعه و جماعت و از فراز منبر و در قنوت به ايشان ناسزا بگويد و در انجمنها آشكارا دشنامشان دهد و هيچ قابل سرزنش و تعقيب نباشد ، حتى بالاتر از آن ، اجرى هم ببرد ، چون مجتهدى خطاكار است ، هرچند آدمى بىسر و پا و بىسواد و بيابانگرد باشد و از علوم و معارف و درس و بحث بىبهره ، اما على و شيعه و پيروانش حق ندارند از ظلم و ستمهايى كه بر آنان رفته ،
هامش
( 1 ) . ر ك : كتاب صفين 106 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 1 / 279 .