عادل و راسترو و برجستهترين مهاجران و انصار و زبدهء مجتهدان هستند و قرآن و سنت را از شخص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آموختهاند ، رفع اتهام نمايد و مايهء تبرئه و پاكى دامنشان به حساب آيد ، و اينها در نظر ابن حزم كه تبهكارترين فرد ، يعنى ابن ملجم را به بهانه و به ادعاى مجتهد بودنش از كشتن امام على بن ابى طالب تبرئه مىنمايد ، زشتكارانى ملعون و آشوبگر مسلح و خونريز و آدمكش عمدى هستند « 1 » و در نظر ابن تيميه جمعى هستند كه عليه حكومت قانونى قيام و در كشور تبهكارى كردهاند ، چنان كه مىگويد : او را مشتى تجاوزكار و ستمگر كشتند و همهء آنها كه در پى قتل عثمان بودند ، نهتنها خطاكار ، بلكه ستمكار و تجاوزكار مسلح و بيدادگر بودند « 2 » ، و در نظر ابن كثير جمعى سبكسر و بىسر و پايند و بدون شك از جملهء تبهكاران روى زمين و تجاوزكاران و نابخردانى لجباز و خائنانى ستمگر و تهمت زن هستند كه عليه پيشواى شرعى قيام كردند « 3 » ، و در نظر ابن حجر تجاوزكارانى دروغپرداز و ملعون و پرخاشگرند كه نهتنها فهم و شعور ، بلكه عقل ندارند . « 4 »
اگر رأى اجتهادى وضع معينى و ارزش و اعتبار ثابتى داشته باشد ، بايد رأى اجتهادى همهء مجتهدان را حائز آن دانست ، نه اينكه يكى را قدر نهاد و ديگرى را بىاعتبار شمرد و ميان مجتهدان تبعيض و تميز قائل گشت . اگر اجتهاد قابل احترام و تبعيت است ، چرا براى رأى اجتهادى امام امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام در مورد متهمان قتل عثمان احترام و اعتبارى قائل نگشتند و نظر امام را كه مىگفت مصلحت اقتضا مىكند كه رسيدگى به متهمان قتل عثمان به تأخير افتد و در موقع مناسب به موجب قرآن و سنت به آن حادثه رسيدگى شود ، نپذيرفتند ؟ چرا به اجتهاد وى اعتنا ننمودند و آتش جنگهاى جمل و صفين را كه جنگ حروريين دنبالهاش بود ، عليه وى برافروختند و رأى حضرتش را كه به حكم نص پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دروازهء شهر دانش مصطفوى و سرآمد قاضيان امت است به هيچ نشمردند ، اما نظر اجتهادى عثمان را كه عبيد اللّه بن عمر قاتل هرمزان و دختر
هامش
( 1 ) . الفصل ، ابن حزم : 4 / 161 .
( 2 ) . منهاج السنة : 3 / 189 ، 206 .
( 3 ) . تاريخ ابن كثير : 7 / 176 ، 186 ، 187 .
( 4 ) . الصواعق المحرقة 67 ، 68 ، 129 .