اسلام را ندارد و حق و صلاحيت چون و چرا در خلافت را كه اهالى مدينه ، آن مهاجران و انصار پرافتخار و اصحاب عادل و نيكرو پايهگزارى كرده و استوار ساختهاند . چه كسى به او اجازهء اين مداخلات و فضولىها را داده است ؟ او و عناصر بىسر و پاى شام چه وقت حق و صلاحيت چون و چرا در تصميم صاحب نظران جامعه و اهل حل و عقد امور عمومى مسلمانان را داشتهاند ! ضمنا ملاحظه كردهايد كه معاويه هنگامى دست به جنگ عليه امير المؤمنين عليه السّلام زده است كه امام عليه السّلام حجت را بر روى تمام گردانيده و هيچ از تفهيم و ارشاد و تذكر و اندرز فرو نگذاشته و او را كاملا با حكم خدا و فرمان و تعليم قطعىاش آشنا ساخته و در هرعذر و بهانهاى را بر وى بسته است ، لكن چه مىتوان كرد كه معاويه گوش از نيوشيدن سخن حق بربسته و از حق و حقيقت روى برتافته و سلطنتطلبى ديدهء بصيرت و ارادهء حقگرايىاش را از او سلب نموده است .
حرف صريح معاويه منظورش را برملا مىسازد
ديدم معاويه به جرير مىگويد : على مالياتگيرى شام و مصر را به او بدهد و حكومت پس از وى از آن او باشد تا در ازاى آن خلافت را براى على به رسميت بشناسد و به دو بنويسد كه خليفه است . « 1 » و جرير اين تقاضا و پيشنهاد را به امام نوشت و معاويه نيز نوشت و خواست كه او را در استاندارى شام باقى بگذارد ، اما على در جوابش چنين مىنويسد :
پس از سپاس و ستايش پروردگار ، دنيا شيرين و خرم است و آراسته و دلانگيز ، نمىشود كسى به آن پردازد و آن با آراستگى و زرق و برقش او را به خود سرگرم نسازد و از آنچه برايش سودمندتر است ، غافل نگرداند ، و حال آنكه دستور داريم توجه به زندگى آخرت داشته باشيم و تشويق شدهايم كه رو به آن آوريم . بنابراين ، اى معاويه ! آنچه را نابود شدنى است ، واگذار و براى آنچه جاويدان است ، كار كن و از مرگى كه سرانجام تست ، برحذر باش و از محاسبهاى كه عاقبت به پايش كشيده خواهى شد . بدان
هامش
( 1 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 5 ) : 10 / 317 .