بيعت كردهاند و من روا نمىدانم كسى چون معاويه را بگذارم بر امت حكومت يابد و وحدت امت را بگسلد . آمدند پيش معاويه ، گفت : پس چرا مهاجران و انصارى كه در اينجا هستند ، در اين كار شركت نكردهاند ؟ برگشتند و على گفت : شركت در بيعت حق بدريان است نه ديگران ، و هيچ مجاهد بدرىاى نيست كه با من نباشد و با من بيعت و موافقت ننموده باشد . بنابراين ، مبادا او شما را بفريبد و دين و جانتان را تباه گرداند . « 1 »
در اينجا ملاحظه مىكنيد كه آن تجاوزكار گردنكش سر در برابر حقيقت فرود نمىآرد و حاضر به پذيرش تصميم عمومى صاحب نظران جامعه و حاكميت شرعى امام نمىشود ، پندارى او به تنهايى يا همراه بىسر و پايان شام و سبكسرانى كه دور و برش هستند ، عهدهدار سرنوشت ملت اسلام است و رتق و فتق امور جامعه به دست و به اختيار آنهاست و مهاجران و انصار و صحابيان بدرى در نظر وى هيچ ارزش و مقامى ندارند و بيعت و وحدت و اتفاق آرائشان را اعتبارى نيست . مىگويد : وحدت و تصميم همگانى كه شما به آن مىخوانيد پيش ماست و در اينجا حاصل شده است ، اما اطاعت از رهبر شما را ما نمىپذيريم ، و حال آنكه وحدت و تصميم همگانى در مدينه صورت گرفته و بر خلافت امير المؤمنين على بن ابى طالب و اطاعت از وى تعلق يافته است .
كسانى با وى بيعت كردهاند كه داراى سابقهء درخشان و افتخارات بودهاند و صاحب نظران جامعه يعنى مهاجران و انصار و اعيان شهرستانها ، و اجماع و اتفاق آرايى كه در مورد خلافت حضرتش صورت گرفت ، در تاريخ اسلام بىسابقه بود . اما آن بيعتى كه به زعم معاويه براى او صورت گرفت ، همداستانى بىسر و پايان شام و آشوبطلبان و تاجران سياست بود و با وى چنان كه سرورمان قيس بن سعد بن عباده گفته است ، كسى نبود جز بيابانگردانى كه به اسارت و بردگى مسلمانان درآمده و بعد آزاد شده بودند يا يمنىهايى كه به آن ماجرا كشانده شده بودند ، و با وى ، چنان كه پيشتر گذشت « 2 » ، يكصد هزار نفر بودند كه شتر نر را از ماده تميز نمىدادند . بنابراين ، رأى و اتفاق چنين عناصرى چه اهميت و اعتبارى مىتواند داشته باشد ! و بيعت آنها كه حق را زير پا گذاشته و مبادى
هامش
( 1 ) . تاريخ ابن كثير : 8 / 258 .
( 2 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 5 ) : 1 / 195 .