تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
مردى را نديده و نمىشناسيم كه بيش از او پرهيزگارانه عمل كند يا در زندگانى دنيا زاهدتر از وى باشد و بىدلبستگىتر ، يا در احراز همهء خصال ستوده گرانمايه‌تر از وى باشد . در اين هنگام ، معاويه چنين گفت : پس از سپاس و ستايش ، شما دعوت كرديد به اطاعت و وحدت ملى و تصميم همگانى . وحدت و تصميم همگانى كه شما به آن مىخوانيد ، پيش ماست و در اينجا حاصل شده است . اطاعت‌كردن از رهبر شما را ما نمىپذيريم . رهبر شما خليفهء ما را كشته و وحدت ملى ما را برهم زده و قاتلان ما را پناه داده است . رهبر شما ادعا مىكند كه او را نكشته است ، و ما اين حرفش را تكذيب نمىكنيم ، اما از شما مىپرسيم : قاتلان دوست ما عثمان را نديده‌ايد ؟ آيا نمىدانيد رفيق و همراه رهبر شمايند ؟ بنابراين ، آنها را به ما تحويل بدهد تا به قصاص خون عثمان بكشيم ، آنگاه پيشنهاد شما را داير بر اطاعت و وحدت ملى مىپذيريم . شبث بن ربعى به او گفت : اى معاويه ! آيا تو از اين خوشحال خواهى شد كه عمار ياسر را به دست تو بدهند تا او را بكشى ؟ جواب داد : چه مانعى دارد ! به خدا اگر پسر سميه را به دست من بدهند ، او را نه در ازاى قتل عثمان ، رضى اللّه عنه ، بلكه در ازاى قتل ناتل بردهء آزاد شدهء عثمان خواهم كشت . شبث گفت ، قسم به خداى زمين و خداى آسمان كه سخن به انصاف و اعتدال نگفتى . نه ، قسم به آن‌كه خدايى جز او نيست ، دستت به عمار نخواهد رسيد مگر آنكه جماعت‌ها به خاك و خون كشيده شود و روزگارت تباه و تيره گردد . معاويه گفت : اگر جنگ درگيرد ، روزگار تو تباه‌تر و تيره‌تر خواهد گشت . آن هيأت از نزد معاويه برفتند ، آنگاه معاويه بدنبال زياد بن حنظلهء تميمى فرستاد تا بيامد و با او ملاقات محرمانه كرد و به وى - پس از حمد و ثناى خدا - گفت : على رابطهء خويشاوندىاش را با ما گسسته و حق ما را ضايع كرده و قاتلان رفيق ما را در پناه خويش گرفته است . من از تو يارى مىطلبم تا با خانواده و عشيره‌ات مرا مدد كنى ،