چطور ؟ گفت : در حالى كه با معاويه جلسهء خصوصى و محرمانه داشتيم ، به او گفتم : تو اى امير المؤمنين ! اكنون كه به اين مقام بلند رسيدهاى ، چه مىشد اگر دادگرى مىكردى و دايرهء احسانت را وسعت مىدادى ؟ زيرا تو ديگر پير شدهاى . چه مىشد اگر به برادران هاشمىات ، يعنى بنى هاشم نظر لطف مىنمودى و حق خويشاوندىشان را به جا مىآوردى ؟ به خدا امروز ديگر چيزى ندارند كه ترا به هراس اندازد . در جوابم گفت :
هيهات ! محال است چنين كارى بكنم . آن تيمى ، يعنى ابو بكر به حكومت رسيد و داد گسترانيد و آن كارها را كرد ، اما تا مرد ، نامش هم از ميان رفت ، مگر گاهى يكى بگويد :
ابو بكر ! بعد آن عدىاى يعنى عمر به حكومت رسيد و ده سال كوشش كرد و تلاش نمود ، اما تا مرد ، نامش هم از ميان رفت ، مگر گاهى يكى بگويد : عمر ! آنگاه هم قبيلهء ما عثمان به حكومت رسيد كه هيچ كس نسبى به والايى او نداشت و آن كارها را كرد و با او آن رفتار شد ، اما تا مرد ، نام او و ياد هرچه كرده بود ، به فراموشى سپرده شد ، لكن آن هاشمى ، يعنى پيامبر هرروز پنج بار نامش را به بانگ بلند مىبرند و مىگويند : اشهد ان محمدا رسول اللّه . با اين حال ، اى بىمادر ! چه كارى جاويدان خواهد ماند مگر اينكه آن را به گور بسپاريم و نامش را نابود گردانيم ؟ « 1 »
با اين حال ، مگر ممكن است معاويه در برابر آياتى كه در حق على عليه السّلام نازل گشته ، تسليم شود و به آن ايمان بياورد و عمل كند ؟ يا تمجيدها و ستايشها و تجليلهايى را كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از وى به عمل آورده ، به چيزى بشمارد ؟ آيا مىشود مسلمانى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را راستگو بداند و پارهاى از سخنان گهربارش را در حق امير المؤمنين على عليه السّلام باور بدارد و در عين حال ، آن حرفهاى زشتى را به حضرتش بنويسد كه پسر هند جگرخوار به او نوشته است ؟ آيا معاويه آن سخنان پيامبر را قبول داشته كه در نامههايش به امير المؤمنين على عليه السّلام چنين نوشته است :
آنگاه از سرزمين هجرت بيرون شدى كه رسول خدا دربارهاش فرمود : مدينه زوايدش را چنان برون مىاندازد كه كورهء آهن گدازى آهن گداخته را . به جان خودم
هامش
( 1 ) . مروج الذهب : 2 / 341 .