تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
نريزيم ، من به خواست خدا چنين كارى نمىكنم ، بلكه اگر مردم همرأى گشتند ، آنچه را كه مورد پسند و اتفاق امت محمد بود ، مىپذيرم . معاويه او را دعا كرد و گفت : تو مخالفت و سركشى نخواهى كرد . سپس مطالبى شبيه آنچه به عبد اللّه بن عمر گفته بود ، به عبد الرحمن بن ابى بكر گفت . عبد الرحمن در جوابش چنين گفت : تو با اين گستاخىاى كه در كار يزيد كردى ، به خدا قسم ، تصميم گرفتيم ترا به خدا واگذاريم . قسم به آنكه جانم در دست اوست بايد تعيين خلافت را به شورا واگذارى ، و گرنه آن را زير و رو خواهم كرد . او برخاست كه برود ، اما معاويه گوشهء لباسش را گرفت و گفت : خدايا ! هرطورى كه مىخواهى شر او را از من دور ساز . بعد گفت : مبادا نظرت را براى شاميان اظهار كنى ، چون مىترسم آسيبى به تو برسانند . آنگاه آنچه را به عبد اللّه بن عمر گفته بود ، به ابن زبير گفت و افزود كه تو روباه حيله‌گرى هستى كه از اين سوراخ به آن سوراخ مىروى . تو اين دو نفر را تحريك كردى و به مخالفت كشاندى . ابن زبير گفت : تو مىخواهى براى يزيد بيعت بگيرى ؟ اگر با او بيعت كرديم ، به نظر تو از كداميك از شما دو نفر بايد فرمان ببريم ؟ از تو يا از او ؟ اگر از خلافت خسته شده‌اى ، استعفا بده و با يزيد بيعت كن تا ما هم با او بيعت كنيم . سخن بسيار رد و بدل شد . از جمله معاويه به او گفت : مىدانم كه خودت را به كشتن خواهى داد . سرانجام آنان را از حضور خويش مرخص كرد ، و سه روز از ديدار مردم خوددارى نمود و هرگز بيرون نيامد . چهارمين روز به در شد و دستور داد منادى مردم را بانگ دهد كه براى يك كار عمومى اجتماع كنند . مردم در مسجد گرد آمدند . آن چند نفر را گرد منبر نشاند ، و خدا را سپاس و ثنا گفت و از يزيد نام آورد و در فضل و كمال و قرآن دانىاش سخن راند و گفت : اى مردم مدينه ! در صدد بيعت گيرى براى يزيد برآمده‌ام و شهر و دهى نگذاشته‌ام كه تقاضاى بيعت براى او را نفرستاده باشم . مردم همگى بيعت كردند و تسليم شدند و فقط مدينه تأخير داشته و كم لطفى نموده است . آن عده از اهالى مدينه از بيعت خوددارى كرده‌اند كه بايستى زودتر و بيشتر از ديگران به اين