تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
استناد مىكنى ؟ يا چگونه مىخواهى كسى را به اين مقام مهم بگمارى كه بعضى او را ديندار نمىدانند ؟ تو همهء مردم را رها كرده و دين باختهء بيراهى را چسبيده‌اى و مىخواهى هم مردم را گمراه نمايى و هم دنياى او را با بدبخت‌كردن خودت در آخرت آباد كنى . اين همان زيانكارى آشكار است ، و از خدا براى خود و براى شما آمرزش مىطلبم . معاويه رو به ابن عباس كرد و گفت : اين ديگر كيست اى ابن عباس ! اين ديگر كيست ؟ نظر و گفتهء تو شايد تلخ‌تر باشد ! ابن عباس گفت : او به خدا قسم ذريهء پيامبر است و يكى از اصحاب كساء و از خاندان پاك معصوم ، از قصد و منظورت صرفنظر كن . معاويه گفت : من هميشه بردبار بوده‌ام ، و بهترين بردبارى آن است كه با خويشاوندان صورت گيرد ، برويد در پناه خدا . آنگاه به دنبال عبد الرحمن بن ابى بكر ، عبد اللّه بن عمر ، و عبد اللّه بن زبير فرستاد . وقتى همگى آمدند و نشستند ، خدا را سپاس و ستايش كرد و گفت : تو اى عبد اللّه بن عمر ! هميشه مىگفتى دوست ندارى شبى را بىآنكه بيعت جماعتى بر عهده‌ات باشد ، به سرآورى ، هرچند دنيا و موجودىهايش از آن تو باشد . اينك به تو اخطار مىكنم كه مبادا وحدت مسلمانان را به هم بزنى و در راه پراكندگى جمعشان تلاش نمايى و زمينهء خون‌ريزىشان را فراهم آورى . كار حكومت يزيد يك تقدير الهى بوده كه انجام گرفته است و انسانها اختيارى در اين زمينه ندارند . مردم بر بيعتشان تأكيد ورزيده و پيمان خود را محكم كرده و بر عهد و قرارشان پاى فشرده‌اند . اين بگفت و خاموش گشت . عبد اللّه بن عمر چنين گفت : اى معاويه ! پيش از تو خلفايى بودند و پسرانى داشتند كه پسرت بهتر از آنها نيست . آنان نظرى را كه تو دربارهء پسرت دارى ، دربارهء پسرانشان نداشتند و چنين تصميمى نگرفتند و در مورد كار حكومت علاقه و دوستى كسى را دخالت ندادند ، بلكه براى زمامدارى اين امت هركه را بهتر مىشناختند ، برگزيدند . اين كه اخطار مىكنى وحدت مسلمانان را به هم نزنم و جمعشان را نپراكنم و خونشان را