تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
نكنند ، خواهد كشت . معاويه از آنان به عايشه شكايت برد و عايشه او را اندرز دارد و گفت : شنيده‌ام آنها را تهديد به قتل كرده‌اى ؟ گفت : اى ام المؤمنين ! آنها برايم عزيزتر از اين حرفهايند ، اما جريان اين است كه من با يزيد بيعت كرده‌ام و ديگران همه با او بيعت كرده‌اند . به نظر تو مىشود بيعتى را كه به انجام رسيده نقض كنم ؟ ! گفت : به آنان به مهربانى و ملايمت رفتار كن ، شايد به خواست خدا وضعى خوشايند تو پيدا كنند . گفت : همين كار را خواهم كرد . عايشه همچنين به او گفت : چطور اطمينان كردى و نترسيدى مردى را به كمينت بنشانم تا ترا به انتقام آنچه در حق برادرم محمد بن ابى بكر روا داشتى ، بكشد . گفت : نه ، هرگز چنين كارى ممكن نيست ، چون من به خانه و حريمى امن هستم . عايشه حرفش را تصديق نمود و معاويه مدتى در مدينه ماند ، سپس رهسپار مكه گشت و مردم به استقبالش آمدند . آن چند نفر با خود گفتند : به استقبالش برويم ، شايد از كردهء خويش پشيمان شده باد ، و در بطن مر به استقبالش رفتند و اولين كسى كه با او روبرو شد ، حسين بود . معاويه به دو گفت : خوش آمدى اى پسر پيامبر خدا ، و اى سرور جوانان بهشتى ! سپس دستور داد اسبى برايش زين كنند و همراهش روان گشت . با آن ديگران همين‌گونه رفتار كرد و آنان نيز همراهش روان شدند و هيچ كس جز ايشان در كنارش نمىراند ، تا به مكه رسيدند . روزى نبود كه براى آنان خلعت و انعامى نفرستد و دستورى به عطا ندهد تا مراسم حج را به پايان رساند و بار سفر بربست و حركتش نزديك گشت . يكى از آن چند نفر به ديگران گفت : از رفتارش فريب نخوريد ، چون اين را نه از روى دوستى و دلبستگىاش به شما ، بلكه به منظور خاصى انجام داده است . بنابراين ، خود را آمادهء مقابله با او كنيد و جوابى برايش تهيه نماييد . تصميم گرفتند سخنگوشان ابن زبير باشد . اندكى بعد ، معاويه احضارشان كرد و گفت : رفتارمان را با خودتان ديديد و ملاحظه كرديد كه حق خويشاوندى به جاى آوردم و برخورد سوءتان را با بردبارى تحمل كردم . يزيد برادر و پسر عموى شما حساب مىشود . مىخواهم او را به نام خليفه جلو بيندازيد و خودتان به عزل و نصب فرماندهان و استانداران و به جمع ماليات و توزيع و خرج آن