رهبرشان هستى . چرا مخالفت مىكنى ؟ عبد اللّه بن عمر پرسيد : حاضرى كارى كنى كه هم به مقصودت برسى و هم از خونريزى جلوگيرى كرده باشى ؟ گفت : مشتاق اين كارم .
گفت : در برابر عموم مىنشينى ، بعد من مىآيم و به اين مضمون با تو بيعت مىكنم كه آنچه را در مورد اتفاق امت باشد ، بپذيرم ، زيرا اگر امت بر سر حكومت بردهاى حبشى همداستان گردد ، آن را مىپذيرم . پرسيد : اين كار را خواهى كرد ؟ گفت : آرى ، و بيرون رفت . در اين هنگام ، معاويه به دنبال عبد الرحمن بن ابى بكر فرستاد و به طور خصوصى به او گفت : با چه حقى در برابر من سر به نافرمانى برداشتهاى ؟ گفت : اميدوارم اين كار به خير و مصلحتم باشد . معاويه گفت : به خدا تصميم قتلت در دلم نضج مىگيرد . گفت : اگر اين كار را بكنى ، خدا در دنيا ترا گرفتار خواهد ساخت و در آخرت به دوزخ در خواهد آورد . اين را گفت و بيرون رفت .
معاويه آن روز را با انعام و بخشش به افراد مهم و اعيان و تحبيب مردم گذراند و فردا صبح دستور داد تختى برايش گستردند و صندلىهايى در اطرافش براى درباريان و مقربانش نهادند و در برابرش صندلىهايى براى افراد خانوادهاش ، آنگاه در حالى كه جامهاى يمنى بر تن داشت و عمامهاى تيره بر سر ، و دو شاخهاش را بر كنفش رها كرده و عطر زده بود ، بيرون آمد و بر تخت خويش نشست و منشيانش را نزديك در جايى نشاند كه دستوراتش را بشنود ، و به حاجبش امر كرد هيچ كس را گرچه از نزديكان و مقربانش باشد ، راه ندهد . آنگاه به دنبال حسين بن على و عبد اللّه بن عباس فرستاد . ابن عباس زودتر رسيد . وقتى وارد شد و سلام كرد ، معاويه او را بر جانب چپ روى تختش نشاند و آرام با وى شروع به گفتگو كرد و گفت : خدا ترا از مجاورت اين مزار شريف و اقامتگاه پيامبر بهرهاى وافر داده است .
ابن عباس گفت : از اينكه به پارهاى از حقمان قناعت نموده و از همهء آن چشم
هامش
- است كه چنان كه برخى به ناروا ادعا مىكنند ، رفتار كرده باشد . حضرتش امت را بىرهبر و بىامام نگذاشته است ، لكن جمعى وصيت و تعيينش را رد كرده و پشت گوش انداخته و در نتيجه ، مصايب و بدبختىهاى سهمگينى را باعث گشتهاند .