تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
سرور بنى عبد منافند ، آنگاه رو به ايشان كرد و با آنان هم سخن گشت و بناى تحبيب را گذاشت . گاه با اين يك سخن مىگفت و گاه به آن ديگر لبخند مىزد ، تا رسيد به مدينه . در آنجا مردان و زنان و كودكان آمدند به او سلام كردند و با موكبش همراه گشتند تا به اقامتگاهش درآمد . حسين به خانه رفت و عبد اللّه بن عباس به مسجد . معاويه با جمع كثيرى از شاميان روانهء خانهء ام المؤمنين عايشه گشت و اجازهء ملاقات خواست . عايشه فقط به او اجازه داد و چون درآمد ، مستخدم عايشه ، ذكوان آنجا بود . عايشه به معاويه گفت : چگونه اطمينان كردى و نترسيدى از اينكه مردى را به كمينت بنشانم تا ترا به كيفر قتل برادرم محمد بن ابى بكر به قتل رسانم ؟ گفت : تو چنين كارى نمىكنى . پرسيد چطور ؟ گفت : چون من در حريمى امن قرار دارم ، در خانهء رسول خدا . در اين وقت ، عايشه خدا را سپاس و ثنا گفت و از رسول خدا ياد كرد و از ابو بكر و عمر ، و او را تشويق كرد كه از آن دو تقليد و پيروى كند ، آنگاه به سخن خويش پايان داد . معاويه لب به سخن نگشود از ترس اين‌كه نطقى به بلاغت و شيوايى نطق عايشه نتواند كرد ، ناچار به طور عادى شروع به حرف زدن كرد گفت : اى ام المؤمنين ! تو خداشناسى و پيامبرشناس و به ما دين آموخته‌اى و خيرمان را گوشزد كرده‌اى . و در خور آنى كه فرمانت به كار بسته و اطاعت شود و سخنت پذيرفته آيد . كار يزيد ، پيشامدى بوده به تقدير خدا كه صورت گرفته و تمام شده است و مردم اختيار آن را ندارند . اكنون كه مردم بيعت كرده‌اند و پيمان و تعهدشان بر گردنشان قرار گرفته و مؤكد گشته است ، آيا به نظر تو بايد پيمان و عهدشان را بشكنند ؟ عايشه از حرف او پى برد كه بر ولايتعهدى يزيد مصمم است و به كار خود ادامه خواهد داد . به همين جهت ، به او گفت : اين‌كه از عهد و پيمان سخن به ميان آوردى ، از خدا بترس و در حق اين جماعت چند نفره كار ناروايى نكن و در موردشان عجله به خرج نده شايد كارى كه ناخوشايندت باشد ، از آنان سر نزند . در اين هنگام ، معاويه برخاست كه برود . عايشه به او گفت : تو حجر و يارانش را كه افرادى عابد و پارسا و مجتهد بودند ، به قتل رساندى . معاويه گفت : اين سخن را كنار