ذو الجناحين پسر عموى رسول خدا ، و من عبد اللّه بن زبير پسر عمهء رسول خدا ، و على از خود دو فرزندش حسن و حسين را به جا گذاشته است و تو مىدانى كه آن دو كيستند و چه شخصيتى دارند . بنابراين ، اى معاويه ! از خدا بترس كه تو خود ميان ما و خويش داورى .
بالاخره عبد اللّه بن عمر لب به سخن گشود و چنين گفت :
خدايى را سپاس كه ما را با دينش به عزت رسانيد و با پيامبرش به افتخار نايل آورد .
اين خلافت ، مثل رژيم امپراطورى روم شرقى يا رژيم امپراطورى روم غربى يا شاهنشاهى ايران نيست كه حكومت را پسر از پدر ارث ببرد و ولايتعهدى داشته باشد .
اگر مثل آنها مىبود ، من پس از پدرم متصدى خلافت مىشدم . به خدا قسم ، مرا فقط از آن جهت به عضويت شوراى شش نفره در نياورد كه چنين وابستگىاى ميان من و پدرم وجود نداشت . خلافت منحصر به همهء قبيلهء قريش است و متعلق به كسى كه شايستهء آن باشد و مسلمانان او را بپسندند و با او موافق باشند ، آنكه پرهيزكارتر و پيش از همه مورد رضايت باشد . بنابراين ، اگر تو مىخواهى خلافت را ( نه به كسى كه آن شرايط و خصال را داشته باشد ، بلكه ) به يك نوجوان قرشى بسپارى ، درست است كه يزيد از نوجوانان قريش است ، لكن توجه داشته باش كه در پيشگاه خدا و به هنگام بازخواست و كيفرش از يزيد كارى به نفعت برنخواهد آمد .
در اين وقت معاويه چنين گفت :
سخن گفتم و سخن گفتيد . حقيقت اين است كه پدران رفتهاند و پسران ماندهاند .
پسرم را بيش از پسرانشان دوست مىدارم . به علاوه ، اگر با پسرم همصحبت شويد ، خواهيد ديد كه حرف زن است . حكومت از آن بنى عبد مناف بود ، زيرا خويشاوند رسول خدا هستند ، اما وقتى رسول خدا درگذشت ، مردم ابو بكر و عمر را بدون اينكه از خاندان پادشاهى و خلافت باشند ، به حكومت برداشتند ، با اين حال ، آن دو رويهء پسنديدهاى را پيش گرفتند . بعد ، حكومت برگشت به دست بنى عبد مناف ، و تا روز قيامت در دست آنان خواهد ماند . خدا ترا اى پسر زبير و ترا اى پسر عمر از تصدى آن
الغدير ( فارسى ) — صفحة 349
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٣٤٩