شكل ديگرى از اين ماجرا
ابتداى بيعتگيرى براى يزيد از مغيرة بن شعبه بود . معاويه خواست او را از استاندارى كوفه بر كنار نمايد و به جايش سعيد بن عاص را بگمارد . خبر به مغيره رسيد ، با خود گفت : كار درست اين است كه نزد معاويه رفته استعفا بدهم تا مردم تصور كنند به مقام استاندارى بىعلاقهام . او نزد معاويه رفت و آهسته به او چيزى گفت و به اطرافيانش اظهار داشت كه وسيلهء استاندارى و فرماندهىشان را فراهم ساخته است . سپس نزد يزيد رفته به او گفت : اصحاب عالى مقام پيامبر و بزرگان و سالخوردگان قريش از دنيا رفته و فقط فرزندانشان باقى ماندهاند ، و تو از همهشان برترى و با تدبيرتر و علمت به سنت و سياست از همهشان بيشتر . نمىدانم چرا امير المؤمنين براى تو بيعت به ولايتعهدى نمىگيرد ؟ يزيد پرسيد : به عقيدهء تو اين كار شدنى است ؟ جواب داد : آرى .
يزيد پيش پدر رفته گفتگويش را به اطلاع او رسانيد . معاويه ، مغيره را احضار كرده پرسيد : يزيد چه مىگويد ؟ گفت : ديدى كه پس از عثمان چه اختلافى پيدا شد و چه خونها ريخته شد « 1 » ، يزيد مىتواند جانشين تو باشد . بنابراين ، برايش بيعت بگير تا اگر اتفاقى برايت افتاد ، پناه مردم باشد و جانشين تو تا نه خونى ريخت شود و نه آشوبى به پا گردد . پرسيد : چه كسى در اين كار به من كمك خواهد كرد ؟ گفت : من مردم كوفه را برايت تضمين مىكنم و زياد اهالى بصره را ، و از اين دو شهر كه گذشت ، هيچ كس با تو مخالفت نخواهد كرد . معاويه گفت : برو بر سر كارت و با هركه طرف اعتمادتست ، در اين زمينه صحبت كن و هردو به فكر خواهيم بود و تصميم مقتضى را خواهيم گرفت .
مغيره با او خداحافظى كرد و پيش رفقايش برگشت . پرسيدند : چه خبر ؟ گفت : پاى
هامش
( 1 ) . كسى نبود از مغيره بپرسد : اين را كه اگر جانشين تعيين نشود ، اختلاف پيش مىآيد و خونها به ناحق ريخته مىشود ، آيا پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله نمىدانست ؟ و اگر مىدانست ، پس چرا برحسب ادعاى تو و ديگر سياستبازان انتخابات چى كه در سقيفه و ديگر مواقع دست اندركار گشتند ، جانشين براى خويش تعيين نفرمود ؟