درآميخت و زياد از آن همبسترى در بستر عبيد به وجود آمد . « 1 »
زياد كه حسب و نسبى پليد و پست داشت و عمرى دراز نزديك به پنجاه سال پدر مشخصى نداشت و او را زياد بن ابيه ، يعنى زياد فرزند پدرش مىخواندند ، يكباره برادر پادشاه وقت گشت و پسر كسى شناخته شد كه او را از اشراف محيط و زمانهاش به شمار مىآوردند . اين مقام ظاهرى را درست به طريقى به دست آورد كه معاويه مقام فرزندى ابو سفيان را احراز كرد آنگاه كه معلوم نبود معاويهء نوزاد ، فرزند كداميك از پنج شش زناكار معروف جاهليت است و مادرش هند جگرخوار او را فرزند ابو سفيان اعلام كرد .
زياد چون خود را از پستى و ننگ بىپدرى رسته و به مقامى ظاهرا بلند نشسته يافت ، بر آن شد كه دوستى و علاقهء معاويه را به هرطريقى كه شده ، بيش از پيش فراچنگ آرد و سرانجام ، راه نابود ساختن و بدخواهى مخالفان معاويه ، يعنى مسلمانان غيور و خاندان پاك رسالت را اختيار كرد و دست خويش را تا مرفق به خون پاك آن رادمردان فرو برد .
از آن طرف ، معاويه كه از جلب يك متحد سياسى زد و بندباز و فريبكار و كار چاق كن و مطيع سرمست شده بود ، هيچ نمىانديشيد كه نسبت زنا دادن به پدرش چقدر زشت و نكوهيده و ننگآور است و ادعاى خويشاوندى زياد بر خلاف حكم شريعت و ناقض سنت است .
يونس بن ابى عبيد ثقفى به معاويه گفت : پيامبر خدا حكم صادر كرد كه فرزند متعلق به بستر است و مرد زناكار را سنگ پاداش ، و تو برعكس آن عمل كردى و بر خلاف سنت رسول خدا .
معاويه به دو گفت : حرفت را تكرار كن . تكرار كرد و معاويه گفت : اى يونس ! به خدا اگر دست از اين حرفت برندارى ، بلايى بر سرت خواهم آورد كه آن سرش ناپيدا باشد . « 2 »
ايمان مردك را ببين به پيامبرش ، و نگاه كن كه حديث حضرتش را كه تكرار هم گشت ، تا چه حد به گوش مىگيرد و به كار مىبندد و آن را پاس مىدارد و مىپذيرد !
داورى و نظر دادن در اين كار معاويه را به دانشمندان منصف امت اسلامى
هامش
( 1 ) . العقد الفريد : 3 / 3 .
( 2 ) . الاتحاف ، شبراوى 22 .