تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
براى ملاقات با معاويه اجازه خواست و اجازه‌اش نداد ، قريش به عبد الرحمن بن حكم روى آوردند و آنقدر اصرار ورزيدند تا نزد زياد رفت . چون به بارگاهش درآمد و سلام كرد ، زياد به گوشهء چشم نگاه خشم آلودى به او كرد - زياد معمولا يك چشم خويش را كوچك مىكرد تا نگاهى غضبناك پيدا كند - و گفت : تويى كه آن حرفها را زده‌اى ؟ عبد الرحمن پرسيد : كدام حرفها ؟ گفت : آنچه را كه گفتنى نيست . عبد الرحمن گفت : خدا امير را برقرار بدارد ، گذشت براى خطاكار است . اينك بشنو گفته‌ام را . گفت : بگو ببينم و او اين اشعار را بسرود : - اى ابو مغيره ! از سخنان كژى كه در شام بر زبانم رفته توبه مىآرم . - از آن سخنان كه درباره‌ات گفتم و خليفه به خشم آمد تا از سر خشم مرا براند . - و به آنكه مرا براند ، ضمن عذر خواهى گفتم : حق با تست و ترا مقامى جز آن من است . - پس از تصورات خطايم و گفتار نادرستم ، حقيقت را دريافتم و بشناختم و دانستم . - زياد شاخهء درخت ابو سفيان است و با طراوت و خرمى در ميان بوستان برين آويخته . - ترا برادر و عمو و پسر عموى خويش مىدانم و نمىدانم كه تو مرا به كدام چشم مىنگرى . - تو زائده‌اى هستى چسبيده به خانوادهء ابو سفيان كه از انگشت ميانىام بيشتر دوستش مىدارم . - هان ! به معاوية بن حرب بگو كه با كار خويش موفقيتى به دست آورده‌اى . زياد به وى گفت : تو در ديدهء من احمقى هستى و شاعرى چرب زبان و خوشگذران ، اما به هرحال شعرت را شنيدم و عذرت را مىپذيرم . چه تقاضايى دارى ؟ گفت رضايت نامه‌اى برايم خطاب به امير المؤمنين بنويس . گفت : بسيار خوب ، و نامه‌اى نوشت ، و عبد الرحمن آن را گرفت و پيش معاويه برد . معاويه بگشودش و از او خشنود گشت و او را به حال و كار سابق بازگرداند و گفت : خاك بر سر زياد كه متوجه نشد عبد الرحمن چه مىگويد ، به او مىگويد : - تو زائده‌اى هستى چسبيده به خانوادهء ابو سفيان !
الغدير ( فارسى ) — صفحة 318 | الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / واحدى