- اينها سه مردند كه از يك زن به دنيا آمدهاند و فرزند يك پدرند .
- آن يكى چنان كه ادعا مىكند ، قرشى است و آن ديگر آزاد شده و اين به زعم خويش عربى است !
و جملهء ابياتى كه در هجو زياد و فرزندانش سرودهاى ؟ برو گم شو ، خدا ترا نبخشد .
من از گناهت درگذشتم . اگر با زياد دوستى مىنمودى ، اين اتفاقات نمىافتاد . برو هرجا مىخواهى زندگى كن . و او موصل را براى سكونت برگزيد .
ابو عمر مىگويد : يزيد بن مفرغ به خاطر مظالمى كه عباد بن زياد در خراسان بر او روا داشت ، در هجو او و فرزندانش اشعار بسيار سروده است . داستانش با عباد بن زياد و برادرش عبيد اللّه بن زياد مشهور است ، از جمله اين ابيات هجوآميز :
- اى عباد ( بن زياد ) ! ننگ از تو روگردان نيست ، تو نه مادرى قرشى دارى و نه پدرى .
- و به عبيد اللّه ( بن زياد ) بگو : تو نه پدر درستى دارى و نه كسى مىداند كه ترا به چه كسى نسبت دهد ! « 1 »
عبيد اللّه بن زياد گفته است : از هيچ هجويهاى به قدر هجو ابن مفرغ ناراحت نگشتهام ، آنجا كه مىگويد :
- بينديش ، زيرا اگر در اين موضوع بينديشى ، مايهء عبرت خواهد بود در اينكه آيا افتخارى جز از راه مأمور شدن به دست آوردهاى ؟
- سميه آنقدر زندگى كرد و ندانست كه پسرى كه از قريش دارد ، منسوب به تودهاى پدر است !
شاعر ديگرى چنين سروده :
- زياد ، نمىدانم پدرش كيست ، ولى اين را مىدانم كه درازگوش پدر زياد است .
اين روايت به ما رسيده كه معاوية بن ابى سفيان ، وقتى مروان شعر برادرش عبد الرحمن بن حكم را براى وى خواند ، گفت : به خدا تا عبد الرحمن نزد زياد نرود و عذر خواهى نكند و رضايت او را جلب ننمايد ، از او خشنود نخواهم گشت . عبد الرحمن
هامش
( 1 ) . ابو الفرج اصفهانى در الاغانى : 17 / 59 دوازده بيت از اين قصيدهء بائيهء ابن مفرغ را نوشته است .