لانهاى كه در آن پرورده شدهاى ، براى ما نامعلوم است . بنابراين ، همانگونه كه پرنده به لانهء خويش پناه مىجويد ، بدان پناه جوى . اگر آنچه خدا بدان داناتر است ، نبود ، آنچه را كه بندهء نيكوكار گفت ، مىگفتم : لشكريانى خواهيم آورد كه ياراى مقابلهاش را نداشته باشند و با خوارى و ذلت آنها را بيرون خواهيم كرد « 1 » ، و در آخر نامهاش چنين نوشت :
- خداى را ! زياد اگر مىدانست چه مىكند و كارش را مىفهميد ، چه خوب آدمى بود .
- پدرت را فراموش مىكنى ، حال آنكه گفتهاش راست است آنگاه كه تو براى مردم نطق مىكردى و زمامدارمان عمر بود .
- بنابراين ، به پدرت كه پدر ماست افتخار جوى ، زيرا پسر حرب ، يعنى ابو سفيان در ميان قوم و قبيلهاش مقامى مهم دارد .
- اينكه جماعتى [ بنى هاشم ] را به همدوشى برگزينى كه با ايشان تناسبى و مناسبتى نداشته باشى ، ننگى نابخشودنى است .
- بنابراين ، از آنان دورى نما ، زيرا كه خدا ترا از ايشان دور گردانيده و نيز از هرفضيلتى كه مايه برترى ايشان است .
چون نامهاش به زياد رسيد ، براى مردم چنين نطق كرد : از پسر زن جگرخوار ، و سردستهء منافقان شگفت است كه مرا از تصميمات خويش مىترساند ، در حالى كه ميان من و او پسر عموى رسول خدا در ميان مهاجران و انصار وجود دارد .
به خدا اگر او به من اجازه بفرمايد كه به جنگ وى بروم ، ضربات شمشيرم را به مردم نشان خواهم داد . چون گفتهاش به اطلاع على ، رضى اللّه عنه ، رسيد ، به زياد نوشت :
پس از سپاس پروردگار و ستايش پيامبر ، من ترا به آن كار دولتى گماشتهام و هنوز هم اختيار آن كار با من است . ابو سفيان با تصورات بىپايه و ناروا و دروغگويى حرفى پرانده است كه نمىتواند ميراث بردن يا انتساب خويشاوندى را موجب شود ، و به عبارتى ديگر : تو به استناد آن سخن نمىتوانى ادعاى نسبت خويشاوندى يا ميراث كنى ، و معاويه ( مثل شيطان ) از پيش روى انسان و پشت سرش و از چپ و راستش رخنه و نفوذ
هامش
( 1 ) . نمل 27 / 37 .