وى گفت : چه از تو باقى مانده است ؟ گفت : به خدا خير و شرم همه برفته و سپرى گشته است .
معاويه به او گفت : خيرى اندك رفته و شرى بسيار مانده است . نظرت با ما چيست ؟
گفت : اگر خوبى كنى ، ترا نمىستايم و اگر بدى كنى ، سرزنشت خواهم كرد . گفت : به خدا اين منصفانه نيست . گفت : چگونه ممكن است با تو به انصاف باشم ، در حالى كه سر برادرت حنظله را شكافتهام و نه جريمهاش را دادهام و نه كيفرش را بر تن هموار ساختهام ، در شعرى گفتهام :
- اى ابو سفيان ! ترا رئيس و سرور خويش نمىشناسيم ، برو رئيس ديگران شو ، چون تو سرور ما نيستى .
و تو گفتهاى :
- چندان شراب نوشيدم كه بى خود گشتم و بر كسى كه در كنارم بود ، تكيه زدم و هيچ دوستى مرا نيستى .
- و چون بفهمند كه شرابخوارم ، براى تكيه زدن ، مرا جز خاك نرم تكيهگاه و يارى نيست .
آنگاه به معاويه پريد و كورمال كورمال او را مىجست تا بزند ، و معاويه خود را به كنارى مىكشيد و مىخنديد .
اين را ابن عساكر در تاريخش ثبت كرده است « 1 » و ابن حجر مىنويسد : كوكبى از طريق عبسة بن عمرو روايتى دارد كه مىگويد : عبد اللّه بن حارث به نمايندگى نزد معاويه رفت و معاويه به او گفت : چه از تو باقى مانده است ؟ جواب داد : به خدا خير و شرم برفته است .
آنگاه داستانى را مىآورد « 2 » يعنى همان داستان كه در تاريخ ابن عساكر هست .
5 - 1 - ابن عساكر در تاريخش و ابن سفيان در مسندش و ابن قانع و ابن منده از طريق محمد بن كعب قرظى روايتى ثبت كردهاند كه مىگويد : در زمان عثمان و هنگامى كه معاويه استاندار شام بود ، عبد الرحمن بن سهل انصارى به جهاد خارجى رفت . روزى قافلهاى كه مشكهاى شراب بار داشت و متعلق به معاويه بود ، از برابرش مىگذشت .
هامش
( 1 ) . تاريخ الشام : 7 / 346 .
( 2 ) . الاصابة : 2 / 291 .