70 - مولاى متقيان در نطقى مىفرمايد : به خدا معاويه زيركتر و سياستمدارتر از من نيست ، اما او خيانت مىكند و پيمانشكنى و زشتكارى ، و اگر نفرتم از خيانت و پيمان شكنى نبود ، من از زيركترين و سياستمدارترين افراد بودم ، لكن هرخيانت و پيمان شكنىاى زشتكارىاى است و هرزشتكارىاى را كيفرى ، و هرخيانتكار پيمان شكنى در قيامت پرچمى دارد كه از روى آن شناخته و انگشتنما مىشود . « 1 »
ابن ابى الحديد در شرح اين نطق سخنان مفيدى آورده و آن را خوب تفسير كرده و بسط داده است و از جمله سخن جاحظ ابو عثمان را دربارهء معاويه نوشته است و سخن ابو جعفر نقيب را كه مىگويد : معاويه نه از آن جهت دوزخى است كه على را تهديد كرده يا با وى جنگيده است ، بلكه بدان سبب كه عقيدهء درستى نداشته و ايمان راستى ، و او و پدرش از سران منافقان بودهاند و هرگز از ته دل مسلمان نگشتند ، بلكه فقط اظهار مسلمانى كردند . و حرفهاى معاويه و سخنانى كه از او ثبت و حفظ گشته ، آن قدر هست كه ثابت نمايد عقيدهاش فاسد و ناخالص بوده است . « 2 »
71 - در اثناى جنگ صفين ، وقتى عباس بن ربيعه يكى از همدستان معاويه به نام عرار بن ادهم را كشت ، معاويه سخت غمناك گشت و گفت : كجا مادر چون او خواهد زاد ؟ مگر مىگذارم خونش از بين برود . هرگز خدا نكند . هان ! كدام مرد جان خويش در خونخواهى عرار به خدا مىفروشد ؟ دو تن از قبيلهء لخم داوطلب شدند . به آنها گفت :
برويد ، هركدامتان عباس را در جنگ تن به تن كشتيد ، فلان مبلغ جايزه داريد . آن دو آمدند و او را به جنگ تن به تن خواندند . عباس گفت : من پيشوايى دارم كه بايد از او كسب اجازه كنم ، آنگاه به خدمت على آمده ماجرا را تعريف كرد . على گفت : به خدا معاويه مىخواهد هركه را از بنى هاشم مىيابد ، بكشد تا بدين طريق مشعل دين خدا را خاموش سازد ، حال آنكه خدا جز به اين راضى نمىشود كه مشعلش گرچه كافران نخواهند ، فروزانتر گردد و به كمال رسد . « 3 »
هامش
( 1 ) . نهج البلاغة ، فيض الاسلام 648 ( خطبهء 191 ) .
( 2 ) . ر ك : شرح ابن ابى الحديد : 2 / 572 - 589 .
( 3 ) . عيون الاخبار ، ابن قتيبه : 1 / 180 .