تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
برايش شرح داده است . گفته‌اند : ابوسفيان پس از آنكه مسافر مكه را ترك گفت ، با هند ازدواج كرده است . ابوسفيان ( در شرح اخبار مكه ) به مسافر مىگويد : من پس از رفتن تو با هند ازدواج كردم . مسافر از اين خبر ناراحت مىشود و بيمارىاش شدت مىگيرد و لاغر و نزار مىگردد . به او توصيه مىكنند بدنش را داغ كنند . خونگير و داغگرى مىآورند . خونگير در حالى كه او را داغ مىكند ، تيز مىدهد و مسافر مىگويد : هنوز آهن در آتش است و ستور تيز مىدهد ، و سخنش ضرب المثل مىشود و نشر مىيابد ، آنگاه مسافر از عشقى كه به هند داشته جان مىسپارد . « 1 » كلبى مىگويد : هند از زنانى بود كه با غلامانشان رابطه داشتند و به مردان سياه علاقه داشت . به همين جهت ، هرگاه بچهء سياهى مىزاييد ، او را مىكشت . همو مىگويد : در زمان خلافت معاويه ، ميان يزيد بن معاويه و اسحاق بن طابه مشاجره‌اى در حضور وى درگرفت . يزيد به اسحاق گفت : براى تو اين خوب است كه همهء قبيلهء بنى حرب به بهشت درآيند . يزيد با اين حرف ، كنايه به مادر اسحاق زد كه به داشتن رابطهء نامشروع با يكى از مردان قبيلهء بين حرب متهم بود . اسحاق در جوابش گفت : براى تو اين خوب است كه همهء عائلهء بنى عباس به بهشت درآيند . يزيد معنى حرف او را نفهميد ، اما معاويه فهميد . چون اسحاق برفت ، معاويه به يزيد گفت : چطور پيش از اين‌كه بدانى مردم دربارهء تو چه حرفها مىزنند ، زبان به طعنهء مردان مىگشايى ؟ گفت : مىخواستم او را دشنام دهم . گفت : او نيز همين منظور را داشت . پرسيد : چطور ؟ گفت : مگر نمىدانى بعضى از قريش در دورهء جاهليت مىپنداشتند كه من فرزند عباسم ؟ يزيد سخت ناراحت گشت . شعبى مىگويد : رسول خدا در فتح مكه در سخنى با هند به چيزى از اين ماجرا اشاره داشته است ، زيرا چون هند كه قبلا پيامبر خونش را هدر شمرده بود ، براى بيعت آمد ، پرسيد : به چه مضمون با تو بيعت كنم و چه تعهد بدهم ؟ فرمود به اين مضمون كه زنا نكنى . با ناراحتى گفت : مگر آزاد زن هم زنا مىكند ؟ پيامبر خدا او را بشناخت ، و نگاهى به عمر انداخت و لبخندى زد .
هامش
( 1 ) . تذكرة الخواص 116 .