تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
است شهيد ، و على بن ابى طالب جنگاورى است شديد ؛ بر بدخواهشان لعنت پروردگار مجيد . آنگاه رو به خشكى نهادم و ديدم سر شترمرغ دارد و صورت انسان و دست و پاى چارپايان و دمى بسان ماهيان . از بيم جان بگريختم . با زبانى فصيح فرياد زد : بايست ، و گرنه كشته خواهى شد . ايستادم و پرسيد : چه دينى دارى ؟ گفتم : دين نصرانى . گفت : واى بر تو ! به دين پاك اسلام درآى ، زيرا اكنون به سرزمين پريان مسلمان درآمده‌اى و هرگز جز مسلمان از دست ايشان جان به در نخواهد برد . پرسيدم چگونه به اسلام در توان آمد ؟ گفت : اعتراف كن كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد فرستادهء خداست . آن را گفتم : گفت : اسلام خويش را با رحمت و درود فرستادن بر ابو بكر و عمر و عثمان و على ، رضى اللّه عنهم ، به كمال رسان . پرسيدم : چه كسى اين دين و تعليم را براى شما پريان آورد ؟ گفت جمعى از ما كه به خدمت رسول خدا رسيده بودند ، شنيدند كه مىفرمود : چون قيامت فرا رسد ، بهشت فراخواهد آمد و با زبانى رسا و رها خواهد گفت : خداى من ! تو وعده داده‌اى كه اساسم را استوار گردانى . خداى بزرگ ، جل جلاله ، مىفرمايد : اساست را به وجود ابو بكر و عمر و عثمان و على استوار كرده ، و ترا به وجود حسن و حسين آراسته‌ام . آن درنده در اين هنگام از من پرسيد : مىخواهى اينجا بمانى يا مىخواهى پيش كس و كارت برگردى ؟ گفتم : پيس كس و كارم برمىگردم . گفت : اندكى صبر كن تا كشتىاى بيايد . در همان حال ، كشتىاى از آنجا بگذشت . به آن اشاره كردم و قايقى را به سويم فرستادند . سوار قايق شدم و به كشتى رفتم ، ديدم دوازده تن در آنند همگى نصرانى . از من پرسيدند : چه شد كه اينجا آمدى ؟ داستان را برايشان شرح دادم . همگى به شگفت آمدند و مسلمان شدند . « 1 » ابن آدم ، راوى اين چرند را حديث شناسان و علماى رجال نمىشناسند ، و در ميان اولاد آدم چنين كسى را سراغ ندارند و او را مجهول خوانده‌اند . و فكر نمىكنم آدم ابو البشر هم اين فرزندش را بشناسد ، يا مادران آدميزادگان چنين فرزندى را بشناسند .
هامش
( 1 ) . مصباح الظلام ، سيد محمد جرادانى : 2 / 30 .