آيا مىتوان آن مژدهء بهشتى را كه ادعا مىشود عثمان دريافته ، با آن روايت تاريخى كه به صحت پيوسته ، سازگار دانست ؟ « 1 » ماجرا از اين قرار است كه او از رفتن به مكه در ايام محاصرهاش خوددارى مىكرد و عذر مىآورد و چون از پيامبر خدا شنيد كه در مكه مردى از قريش به گور سپرده مىشود كه نيمى از عذاب اين امت را از انس و جن بر دوش دارد ، با خود مىگفت : نمىخواهم من آن شخص باشد . آيا اين حرفش حرف كسى است كه با خدا و پيامبرش ايمان محكم دارد و هدايت يافتهاى درستكار است ، تا برسد به حرف كسى كه از زبان پيامبر مقدس و راستگو مژدهء بهشت يافته باشد ؟
30 - بيهقى در الدلائل روايتى ثبت كرده است از عبد الاعلى بن ابى مساور ، از ابراهيم بن محمد بن حاطب ، از عبد الرحمن بن بجيد ، از زيد بن ارقم كه گفت : رسول خدا مرا دستور داد و گفت : برو تا به ابو بكر برسى . او را در خانهاش نشسته بر سر پا مىيابى و به او مىگويى : پيامبر خدا به تو سلام مىرساند و مىگويد : ترا مژدهء بهشت باد . آنگاه به راه افتاده مىروى تا به « ثنيّه » مىرسى و عمر را در حالى كه جلو سرش برق مىزند ، سوار خرى مىبينى و به او مىگويى : پيامبر خدا به تو سلام مىرساند و مىگويد : ترا مژدهء بهشت باد . آنگاه از آنجا پيش عثمان مىروى و او را در حال خريد و فروش در بازار مىيابى و به او مىگويى : پيامبر خدا به تو سلام مىرساند و مىگويد : ترا مژدهء بهشت باد پس از گرفتارى سختى .
وى گفتار پيامبر را در حال رفتن به سراغ آنان به خاطر نگاهداشت و هريك را در همان حال ديد كه پيامبر خدا بيان داشته بود ، و هريك مىپرسيد : پيامبر خدا كجاست ؟ و او مىگفت : در فلان جا . آنگاه به نزدش مىرفت . چون عثمان به نزد پيامبر رفت ، پرسيد :
اى پيامبر خدا ! به چه گرفتارىاى دچار مىشوم ؟ قسم به آنكه ترا به حق مبعوث گردانيد ، از وقتى كه با تو بيعت كردهام ، نه غيبت كردهام و نه مرتكب بىعفتى گشتهام . بنابراين ، به چه بلايى گرفتار خواهم شد ؟ فرمود : همين است .
خوانندهء هوشيار پس از اطلاع بر آنچه در همين كتاب در شرح حال عبد الاعلى بن
هامش
( 1 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 1 ) : 9 / 153 .