دلّ على معنى في غيره ، فالمعنى ، و إن كان لا محالة يصير جزئيا بهذا اللحاظ ، بحيث يباينه إذا لو حظ ثانيا ، كما لوحظ أولا ، و لو كان اللاحظ واحدا ، إلّا أن هذا اللحاظ لا يكاد يكون مأخوذا في المستعمل فيه ، و إلا فلابدّ من لحاظ آخر ، متعلّق بما هو ملحوظ بهذا اللحاظ ، بداهة أن تصوّر المستعمل فيه مما لا بدّ منه فى استعمال الألفاظ ، و هو كما ترى . مع أنه يلزم أن لا يصدق على الخارجيات ، لامتناع صدق الكلّي العقلي عليها ، حيث لا موطن له إلّا
شرح
موضوع له يا مستعمل فيه ] با قيد لحاظ ، ناچار جزئى خواهد شد ، بدانسان كه اگر [ مثلا « حيوان ناطق » ] بار دوم لحاظ شود ، بدانگونه كه بار نخست لحاظ شده بود ، [ بار دوم ] مباين با اين لحاظ [ - معناى ملحوظ نخست ] خواهد بود [ و هركدام جزئى هستند ] . هرچند لحاظكننده يك نفر است [ ولى هرملحوظى در هربار با بار ديگر تفاوت دارد ] منتهى [ اشكالش آن است كه ] اين لحاظ را نمىتوان در مستعمل فيه اخذ كرد [ و چنين نيست كه جزء معنا باشد ، مثلا تا وقتى كه زيد ( كه موضوع است ) و قائم ( كه محمول است ) لحاظ نشود ، نمىتوان گفت : زيد قائم اما خود تصور و لحاظ داخل موضوع و محمول نيست ، بلكه ذات زيد و ذات قيام ، موضوع و محمول است ] و گرنه [ - اگر آن لحاظ در مستعمل فيه اخذ شود و آن را جزئى ذهنى كند ] مىبايد لحاظ ديگرى [ كه مصحح استعمال مىشود ] باشد ، كه به ملحوظ اين لحاظ تعلّق گيرد ، زيرا بديهى است كه تصور مستعمل فيه در استعمال الفاظ ، امرى ضرورى است . و حال آنكه اين گفتار همينطور كه مىبينيد داراى [ اشكال ] است [ و چنين مىشود مثلا : من ابتدائيتى را لحاظ و تصور مىكنم كه لحاظ و تصور مىكنم .
پس مستعمل دو لحاظ ندارد ] افزون بر آنكه [ اگر موضوع له يا مستعمل فيه مفيد به لحاظ ذهنى شود ] لازم مىآيد كه معناى ملحوظ ذهنى بر خارجيات ، صدق نكند [ و اصلا قضيه خارجى و حقيقى نداشته باشيم ، بلكه همه قضايا ذهنى باشد ، چرا كه موضوع و محمول در آنها مقيد به قيد لحاظ است و لحاظ يك امر ذهنى است و مقيد به قيد ذهنى ، همان كلى عقلى است كه فقط در ذهن مىباشد ] ، زيرا صدق كلّى عقلى [ - جزئى ذهنى ] ، بر خارجيات ممتنع است ، چرا كه غير از ذهن ، موطن و