بديله ، بل بينهما كمال الملاءمة ، كان أحد العينين مع نقيض الآخر و ما هو بديله في مرتبة واحدة من دون أن يكون في البين ما يقتضي تقدم أحدهما على الآخر ، كما لا يخفى .
فكما أن قضية المنافاة بين المتناقضين لا تقتضي تقدم ارتفاع أحدهما في ثبوت الآخر ، كذلك في المتضادين ، كيف ؟ و لو اقتضى التضاد توقف وجود الشيء على عدم ضده ،
شرح
عدم ديگرى قابل اجتماع است ] . در نتيجه ، يكى از دو عين [ - يكى از دو ضد ] با نقيض [ و عدم ] ديگرى و آنچه بدل آن است در يك مرتبه هستند ، بىآنكه در اين بين مقتضى براى تقدّم يكى بر ديگرى وجود داشته باشد [ يعنى وجود يكى منوط بر عدم ديگرى باشد و عدم ديگرى مقدمهء وجود يكى باشد ، و از لحاظ رتبه تقدم داشته باشد تا بتوانيم يكى را مقدمه و ديگرى را ذى المقدمه و منوط بر آن قرار دهيم ، چنين اقتضايى وجود ندارد ] ، چنان كه پنهان نيست .
بر اين اساس ، همانسان كه منافات ميان متناقضين [ كه تنافىاش نسبت به متضادين قوىتر و شديدتر است ] ، مقتضى نيست كه رفع يكى از آن دو ، مقدمهء ثبوت ديگرى باشد ، [ چون هردو در يك مرتبه مىباشند ، و « نقيض كلّ شىء رفعه - يا - مرفوعه » ، ولى هيچيك اقتضا ندارد كه بر ديگرى مقدم شود ] در متضادين نيز [ كه تنافىاش ضعيفتر است به طريق أولى ] به همين ترتيب است [ كه باهم در وجود جمع نمىشوند ، لكن ممكن است هردو مرتفع شوند ، و عدم هيچكدام اقتضاء تقدم بر ديگرى ندارد ] ، و چگونه [ ترك يكى از دو ضدّ مقدمه ايجاد ديگرى باشد ] ؟ در حالىكه اگر تضاد ، مقتضى وجود شىء موقوف بر عدم ضدّش باشد ، [ لازمهاش آن است كه عدم ضد نيز بر وجود شىء موقوف باشد ، زيرا همانسان كه عدم المانع از مقدمات وجود ضدّ است ، وجود مانع نيز از مقدمات عدم ضدّ است ، چرا كه اگر ضد ديگر موجود نمىبود مانعى از تحقق اين ضدّ نبود . پس ، اگر سخن از توقف به ميان آيد ، توقف طرفينى است . در نتيجه ] اين توقف [ - توقف وجود شىء