لمعهوديته بهذا العنوان ، من دون دخل لا تصافه به فى الحكم أصلا .
ثانيها : أن يكون لأجل الإشارة إلى علّية المبدأ للحكم ، مع كفاية مجزد صحة جري المشتق عليه ، و لو فيما مضى .
ثالثها : أن يكون لذلك مع عدم الكفاية ، بل كان الحكم دائرا مدار صحة الجري عليه ،
شرح
گير » ] اخذ عنوان [ - جالس - مشتق ] ، تنها براى اشاره به چيزى است كه در حقيقت ، موضوع حكم است [ و موضوع حكم ، علم و عدالت فرد جالس است ، خود عنوان ( جالس ) ، هيچ نقشى در موضوع حكم ( علم و عدالت ) ندارد و علت اينكه خود موضوع ( علم و عدالت ) را بيان نكرده و نگفته از كسى كه علم و عادل باشد دينت را يادگير بلكه گفته از اين فردى كه نشسته است يادگير ، آن است كه ] ، زيرا موضوع حكم [ - علم و عدالت ] با اين عنوان [ - فردى كه آنجا نشسته بوده ] معهود [ و در ذهن شنونده شناخته شده بوده ] است . بىآنكه [ واژهء « جالس » ] از اساس دخالتى در حكم ، در اتصاف موضوع بهعنوان داشته باشد .
قسم دوم : عنوان [ - مشتق ] . براى اشاره به علت بودن مبدأ براى حكم [ علت واقعى حكم و تمام الموضوع آن ] باشد ، [ و وسيلهء اشاره كردن فقط نباشد ] ، با اينكه براى علت بودن ، صرف صحت حمل مشتق بر ذات ، هرچند در زمان گذشته ، كفايت كند [ يعنى در اصل تحقق فلان حكم ، تحقق فلان عنوان - هرچند در زمان گذشته - كافى است ، مثلا براى تحقق وجوب قطع يد ، بايد عنوان « سارق » صدق كند ولى براى بقاى حكم قطع يد نيازى به بقاى صدق تا هماكنون نيست ] .
قسم سوم : عنوان ، براى اشاره به علّت بودن مبدأ براى حكم باشد ، ولى [ در صحت حمل مشتق بر ذات ، صدق آن در گذشته به تنهايى ] كافى نباشد ، بلكه حكم دائر مدار صحت حمل موضوع و اتصاف آن بهعنوان [ - مشتق ] باشد ، هم در اصل حدوث [ و تحقق حكم ] و هم در بقاى حكم [ - بهطورى كه تا وقتى آن عنوان باشد ، حكم هست و به محض منتفى شدن عنوان ، حكم نيز منتفى شود ، شهادت كسى كه