المعاني ، لاستدعائه الأوضاع الغير المتناهية ، و لو سلم لم يكد يجدي إلا في مقدار متناه ، مضافا إلى تناهي المعاني الكلية ، و جزئياتها و إن كانت غير متناهية ، إلا أن وضع الألفاظ بإزاء كلياتها ، يغني عن وضع لفظ بإزائها ، كما لا يخفى ، مع أن المجاز باب واسع ، فافهم .
الثانى عشر إنه قد اختلفوا في جواز استعمال اللفظ ، في أكثر من معنى على سبيل الانفراد و
شرح
مىباشند [ و اگر براى هرمعنا يك لفظ باشد ، لازم مىآيد بسيارى از معانى ، نام و لفظى نداشته باشند ] . از اينرو چارهاى نيست [ از اينكه براى افاده معانى ] مىبايد اشتراك در الفاظ واقع باشد [ و يك لفظ چندين معناى متباين داشته باشد . ولى بايد دانست : ] اين استدلال فاسد است ، زيرا آشكار است كه وقوع اشتراك در اين معانى ، ممتنع است ، زيرا اشتراك در مقابل معانى نامتناهى ، مستلزم آن است كه وضع نيز نامتناهى باشد [ و وضع نامتناهى از انسان متناهى و محدود محال است ] و اگر هم بپذيريم كه صدور نامتناهى ممكن است . [ مثلا واضع ، خداوند باشد ، بايد گفت : اين سخن را ] تنها در مقدار متناهى و معدود ، بايد پذيرفت . [ زيرا وضع براى رفع نياز استعمالكنندگان است و انسانها تنها با بخشى از الفاظ نيازهاى خود را بر طرف مىكنند و لازم مىآيد بسيارى از الفاظ و وضعها عبث باشد ] . افزون بر آنكه معانى كلى [ - انسان ، حيوان ، شجر و . . . ] متناهى و معدوداند و جزئيات آنها [ - افراد انسانها ، انواع حيوانات و تعدادشان ، انواع درختان و . . . ] ، هرچند نامتناهىاند ، ولى وضع الفاظ در مقابل معانى كلّى ، از وضع الفاظ در قبال جزئيات ، بىنياز مىسازد ، چنان كه مخفى نيست . افزون بر آنكه باب مجاز ، وسيع است [ و با اينكه يك لفظ براى يك معنا حقيقت باشد ، ولى مىتواند در ساير معانى مجازا به كار رود ] دقت كنيد .