حرفها را زدى كه كارد به استخوان رسيده بود و در حال ضعف و بيچارگى بودى ! به خدا اگر به اشتباهكارىات ادامه مىدادى و از خدا آمرزش مىطلبيدى بهتر از اين بود كه زير تهديد از آن كارها توبه كنى . وانگهى مىتوانستى بدون اعتراف به خلافكارىهايت اظهار توبه كنى و دل مردم را به دست آورى . اكنون تودههاى مردم مثل كوه بر در خانهات جمع شدهاند . عثمان گفت : برو با آنان صحبت كن ، چون من خجالت مىكشم بروم چيزى به آنان بگويم . مروان به در خانه رفت ، و در حالى كه مرم از سر و دوش هم بالا مىرفتند ، به آنان گفت : براى چه اينجا جمع شدهايد ؟ مثل اين است كه براى غارت آمدهايد ! غير از آنان كه منظور من هستند ، همهتان گم شويد ! مىخواهيد سلطنتمان را از دستمان بگيريد ، برويد گم شويد ! به خدا اگر تيرى به طرف ما پرتاب كنيد ، دستورى صادر خواهيم كرد كه بيچاره و پشيمان شويد . برگرديد به خانههاتان . به خدا كسى نمىتواند آنچه را در چنگال ماست ، از ما بگيرد . مردم برگشتند ، و بعضى نزد على آمدند و جريان را برايش شرح دادند . على خشمگين نزد عثمان آمد و گفت : آيا تو از مروان فقط به يك صورت راضى مىشوى و او نيز فقط به اين صورت از تو خشنود مىشود كه ترا از راه دينت منحرف كند و عقلت را از تو بگيرد تا مثل شتر باركش ترا به هرجا دلش خواست بكشد ؟ به خدا مروان كسى نيست كه در دينش و دربارهء مصالحش صاحبنظر باشد . به خدا پيشبينى مىكنم او ترا به چاه بيندازد و در نياورد . ديگر حاضر نيستم بعد از اين براى نصيحت و انتقادت پيش تو بيايم . تو شرفت را به باد و اختيار كارت را از دست دادهاى .
وقتى على بيرون رفت ، نائله همسر عثمان آمد و اجازهء صحبت خواست و گفت :
شنيدى على چه گفت و گفت ديگر به ديدنت نخواهد آمد ؟ مگر تو فرمانبردار مروان شدهاى تا ترا به هركجا كه خواست ، بكشد . عثمان گفت : چه كنم ؟ نائله گفت : از خداى يگانهء بىشريك بترس و ملاحظه داشته باش و رويهء دو همكار سابقت ابو بكر و عمر را پيش گير ، چون اگر از مروان پيروى كنى و حرفهاى او را به كار بندى ، به كشتن خواهى رفت . مروان آدمى نيست كه پيش مردم قدر و اعتبار و شكوهى داشته باشد يا محبوب مردم باشد . در حقيقت مردم ترا به خاطر مروان و اينكه او را به خود نزديك گردانيدهاى ،
الغدير ( فارسى ) — صفحة 247
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٢٤٧