او بازمىگردم . كسى چون من دست از كارهاى خلافش برداشت و توبه نمود . وقتى از منبر فرود آمدم افراد برجستهء شما پيش من بيايند تا با نظريات صائبشان مرا راهنمايى كنند و به راه درست در بياورند . به خدا اگر بردهاى مرا به راه راست براند ، بردهوار به آن راه خواهم رفت و چون بندهاى ذلّت و راهوارى نشان خواهم داد و مثل به بردگى گرفته شده خواهم بود كه اگر او را تحت مالكيت درآورند ، شكيبايى مىورزد و اگر آزادش نمايند ، سپاسگزارى مىنمايد . ما جز اينكه به راه خدا برويم ، راهى نداريم . اشخاص برگزيده و نيكان شما از اينكه به من نزديك شوند ، از شما نگران نبايد باشند . در هرحال خود را از من جدا و دور مسازيد .
مردم آن روز دلشان به حال عثمان سوخت و بعضى بر او گريستند . سعيد بن يزيد برخاسته گفت : اى امير المؤمنين ! كسانى كه همراه تو نيستند ، در پى مصلحت تو نيستند . « 1 » بر جان خويش رحم كن و آنچه را قول دادى و به زبان آوردى به انجام رسان . چون عثمان از مسجد به خانه رفت ، ديد مروان و سعيد بن عاص و عدهاى از بنىاميه در آنجا هستند و براى شنيدن نطق او حاضر نشدهاند . وقتى نشست ، مروان از او اجازهء صحبت خواست .
نائله همسر عثمان به او گفت : حق صحبت ندارى ! به خدا اينها او را خواهند كشت ، و او قولى داده است كه بايد بدان عمل كند و نمىتواند آن را زير پا بگذارد . مروان به او پرخاش كرد كه اينها به تو چه مربوط است ! پدرت در حالى مرد كه وضو گرفتنش را بلد نبود . نائله گفت : آهستهتر اى مروان ! حرف نياكانم را نزن ، تو غيبت پدرم را مىكنى و به او دروغ مىبندى ، و پدرت جرأت ندارد فضايل او را انكار نمايد . اگر نه اين بود كه پدرت عموى اوست و عيبگويىاش به او هم برمىخورد ، دربارهء پدرت عيبهايى مىگفتم كه دروغ هم نيست . مروان كوتاه آمد و دوباره از عثمان پرسيد : حرف بزنم يا ساكت بمانم ؟
عثمان گفت : بگو . گفت : پدر و مادرم فدايت ! دلم مىخواست كه اين حرفهايى را كه زدى ، در حال قدرت و تسلط بر اوضاع مىزدى ، و من در آن صورت زودتر از همه موافقت مىنمودم و خوشحال مىشدم و در انجامش كمك مىكردم ، ولى وقتى اين
هامش
( 1 ) . اشاره است به بنىاميه كه آن روز عمدا در مسجد حاضر نشدند .