اعلان كن ، زيرا مردم كشور عليه تو برآشفتهاند و اطمينانى نيست كه كاروان ديگرى از كوفه يا بصره يا مصر نرسد و بازنگويى : اى على ! سوار شو و پيش آنها برو . آن وقت اگر قبول نكنم ، مىگويى تو حق خويشاوندى مرا به جا نياوردى و حقم را زير پا گذاشتى .
عثمان پذيرفت و براى مردم نطق كرد و اعتراف نمود كه آن خلافكاريها از او سر زده است و بعد از خدا آمرزش و عفو خواست و گفت : من از پيامبر خدا شنيدم كه هركس بلغزد ، بايست به راه آيد و به خدا برگردد . بنابراين ، من اولين كسى هستم كه پند مىگيرم و به اندرز پيامبر عمل مىكنم . به همين جهت ، به محض اينكه از منبر پايين آمدم ، افراد برجستهء شما نزد من آيند و با نظريات صائبشان مرا راهنمايى كنند و به راه دين آورند . به خدا قسم ، اگر يك برده مرا به راه اسلام بخواند و براند ، حتما از او تبعيت خواهم كرد و جز اينكه به راه خدا رويم ، راهى نداريم . مردم از نطقش شادمان گشتند و با مسرّت بسيار به دور خانهاش فراهم آمدند . ناگاه مروان پيش آنان آمده به ايشان پرخاش كرد و گفت : گم شويد ! چرا اينجا جمع شدهايد ؟ امير المؤمنين كار دارد و به شما نمىرسد . اگر با يكى از شما كار داشته باشد ، او را صدا مىزند ، برگرديد . آنها برگشتند و خبر به على رسيد ، خشمگين پيش عثمان رفته گفت : آيا تو از مروان فقط به يك صورت راضى مىشوى و او نيز فقط به اين صورت از تو خشنود مىشود كه ايمان و ديندارىات را خراب كند و عقلت را از تو بگيرد ؟ من پيشبينى مىكنم كه ترا به چاه بيندازد و در نياورد .
ديگر حاضر نيستم بعد از اين براى نصيحت و انتقاد پيش تو بيايم .
نائله زن عثمان به او گفت : شنيدى على بن ابى طالب دربارهء مروان چه گفت و خاطرنشان ساخت كه ديگر حاضر نيست به ديدنت بيايد ؟ تو دستورات مروان را به كار بستى ، در حالى كه او پيش مردم نه ارزش و احترام دارد و نه نفوذ كلمه . عثمان دنبال على فرستاد ، ولى او نيامد .
ابن سعد مىنويسد : ابو عون مىگويد « 1 » : شنيدم كه عبد الرحمن بن اسود بن عبد يغوث
هامش
( 1 ) . طبرى و ابن اثير روايت ابو عون را نقل كردهاند ، و دميرى در كتاب حياة الحيوان : 1 / 53 نيز به آن اشاره نموده است .