آوارهاى را سرپناه مىدادى « 1 » ، نه به تو پرخاش مىكردم و نه مواخذهات مىنمودم . من كسانى را به استاندارى و مقامات دولتى منصوب كردهام كه عمر منصوب كرده است . ترا به خدا مگر عمر ، مغيرة بن شعبه را به مقامات دولتى نگماشت ، در حالى كه صلاحيت آن را نداشت ؟ گفت : آرى . گفت : پس چرا وقتى من عبد اللّه بن عامر را كه قوم و خويش من است ، به همان مقام منصوب مىكنم ، مرا ملامت و نكوهش مىكنيد ؟ على گفت : برايت توضيح مىدهم كه عمر بن خطاب هركس را به مقام دولتى مىگماشت ، او را گوشمالى مىداد و اگر اطلاع مىيافت كه بيراه گشته ، او را از محل مأموريتش فرا مىخواند و به حسابش مىرسيد ، ولى تو چنين كارى نمىكنى ، سستى به خرج مىدهى و با قوم و خويشهايت نرمى و مدارا مىنمايى . عثمان گفت : آنان خويشاوند تو نيز هستند . على گفت : آرى ، آنها خويشاوند نزديك من هستند ، ولى فضيلت را ديگران دارند . گفت : مگر عمر ، معاويه را به استاندارى منصوب نكرد ؟ فرمود : معاويه بيشتر از يرفاء ، نوكر عمر از عمر مىترسيد و بيش از او فرمانبردار بود ، و همو اكنون به جاى تو فرمان صادر مىكند و تو اين را نيك مىدانى ، آن وقت به مردم مىگويد : اين فرمان و دستور عثمان است ، و برايت خبرش را مىآورند و تو معاويه را مؤاخذه نمىكنى و از اين كار بازنمىدارى . « 2 »
8 - 37 - ابن سعد از قول مجاهد روايت مىكند كه عثمان از فراز خانهاش رو به محاصرهكنندگان كرد و گفت : اى هموطنان ! مرا كه زمامدار و برادر مسلمان شما هستم ، نكشيد ، و چون او را احاطه كردند ، گفت : خدايا : تعدادشان را كم كن ، و به قتلشان رسان ،
هامش
( 1 ) . او را تماشا كنيد كه چگونه با اين حرف درصدد برمىآيد كه انحرافاتش را از قرآن و سنت توجيه و خود را تبرئه نمايد ، و پولهاى هنگفتى را كه از درآمدهاى اسلامى و خزانهء عمومى - كه طبق قرآن و سنت بايد به مصارف خاص و مشخصى برسد - به بنىاميه ، يعنى خويشاوندانش مىدهد ، نوعى « خوبى به خويشاوندان » و « به جاى آوردن حق دوستى » مىشمارد ، و بازگرداندن حكم و فرزندان تبهكارش را - كه به فرمان پيامبر تبعيد و از مدينه اخراج شده بودند - به مدينه « سر پناه دادن به آوارهء بيچاره » مىانگارد . اين پندارى شگفت و مسخره است ، و شگفتتر و مسخرهتر از آن اينكه مىخواهد اين خزعبلات را براى متفكر خردمند و دينشناس عظيمى چون على به عنوان حقايق علمى جا بزند .
( 2 ) . رك : انساب الاشراف : 5 / 60 ؛ تاريخ طبرى : 5 / 97 ؛ الكامل ، ابن اثير : 3 / 63 ؛ تاريخ ابى الفداء : 1 / 168 ؛ تاريخ ابن خلدون : 2 / 391 .