من آمدهاى ؟ گفت : براى جهاد خارجى آمدهام . پرسيد : چه كسى با تو آمده است ؟ گفت :
محمد بن ابى بكر . گفت : به خدا فقط به اين منظور آمدهايد كه مردم را بشورانيد و از اطاعت ما خارج سازيد . دستور داد آن دو را زندانى كردند . آنان به محمد پسر طلحه پيغام دادند كه با او مذاكره كند و نگذارد مانع رفتن آنها به جهاد شود . عبد اللّه بن ابى سرح آنان را آزاد كرد . پس از مدتى عبد اللّه بن ابى سرح آهنگ تسخير آفريقا كرد و براى آن دو كشتىاى جداگانه تهيه ديد تا با مردم معاشرت ننمايند و آنها را نشورانند . محمد پسر ابو بكر بيمار گشت و از رفتن به جهاد بازماند و محمد بن ابى حذيفه نيز به خاطر او اقامت كرد ، سپس همراه عدهاى از مردم عازم جهاد شدند و وقتى از جهاد برمىگشتند ، دل تمام مردمى كه همراهشان رفته بودند ، از كينهء عثمان آكنده بود . چون عبد اللّه بن ابى سرح از جنگ آفريقا به مصر برگشت ، نامهاى از عثمان دريافت كرد حاوى دستور عزيمتش به مدينه . پس شخصى را كه با محمد پسر ابو بكر و محمد بن ابى حذيفه نظر موافق داشت و همرأى بود ، به جانشينى خويش گماشت و خود به مدينه رفت . جانشين وى با آن دو همراه گشت و مثل آنان مردم را به حركت به طرف مدينه برانگيخت .
مىگويند : عثمان سى هزار درهم و كجاوهاى كه خلعتى بر آن بود ، براى محمد بن ابى حذيفه فرستاد . وى دستور داد تا آن را در مسجد نهادند و آنگاه رو به مردم كرده گفت : اى جماعت مسلمان ! ملاحظه كنيد كه عثمان مىخواهد مرا بفريبد و از دين به در برد و به همين منظور ، برايم رشوه مىفرستد .
مردم مصر براثر آن بر حملات و انتقادات خويش به عثمان افزودند ، و به دور محمد بن ابى حذيفه جمع شدند و او را به رياست و استاندارى خويش برداشتند . چون خبر به عثمان رسيد ، عمار ياسر را خواند و از او در مورد رفتارى كه كرده بود ، معذرت خواست و از خدا طلب آمرزش كرد و از عمار خواهش نمود كه كينهاش را به دل نگيرد ، و گفت : اعتمادى كه به تو دارم كافيست كه حسن نيتم را به تو ثابت كند . بعد از او خواست به مصر رود و دربارهء صحت و سقم گزارشى كه دربارهء محمد بن ابى حذيفه رسيده ، تحقيق نمايد و خبرش را بياورد ، و در آنجا در برابر كسانى كه انتقاد مىنمايند ، از او دفاع
الغدير ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٢٠٦