اين هنگام بود كه زيد بن صوحان از جاى پريد . « 1 »
4 - 8 - باقلانى مىگويد : روايت شده است كه عمار ياسر مىگفت : عثمان كافر است ، و پس از كشته شدن عثمان مىگفت : عثمان را كشتيم و آن روز كه او را كشتيم ، كافر بود . اين زيادهروى خطرناكى است كه هركس مرتكب كمتر از آن شود ، مستحق آن است كه حاكم وقت او را ادب كند . شايد عثمان او را به خاطر اينكه زياد مىگفت من عثمان را از خلافت و بيعتش خلع كرده و از او بيزارى جستهام ، ادب كرده و مورد پرخاش قرار داده و اين تأديب به شكافتن شكمش انجاميده است . هرگاه او در تأديب ، تلف هم مىشد ، عثمان نه گناه كرده بود و نه مستوجب خلع و بركنارى مىبود ، زيرا دو صورت بيش نيست : كتك زدن عمّار يا خلاف شرع است ، يا مطابق آن . در صورت اخير ، كتك زدن او نوعى تأديب و برحذر داشتن از زيادهروى و تندروى است . بنابراين ، كار عثمان صحيح و بجا بوده و به عكس ، كار عمّار بى جا به شمار مىآمده است . « 2 »
توجيهات و سخنان باقلانى مخالف احاديثى است كه از پيامبر اكرم در حق عمار ياسر رسيده است ، احاديثى كه خودشان صحيح و ثابت و مسلم شمردهاند . بديهى است ما حق نداريم براى تبرئهء كسى و توجيه خطاهايش احاديث پيامبر امين و راستگوى اسلام را تكذيب نماييم و نشنيده بگيريم ، تا چه رسد به اينكه آن كس كه مىخواهيم تبرئهاش كنيم ، از نسل خانوادهاى باشد كه خدا در قرآن بر آنان لعنت فرستاده و ملعون و ناستودهشان شمرده است .
5 - 8 - ابو مخنف از موسى بن عبد الرحمن بن ابى ليلى ، از پدرش نقل مىكند كه گفت : با حسن بن على و عمّار ياسر از ذى قار به راه افتاديم تا به قادسيه رسيديم . آنجا حسن و عمار پياده شدند و ما نيز پياده شديم . عمار شروع كرد به پرس و جو از مردم كوفه و احوالشان ، سپس اين سخن را از او شنيدم : دريغى جانكاهتر از اين در دل نمىيابم كه چرا جسد عثمان را از قبرش بيرون نكشيديم و به آتش نسوزانديم . « 3 »
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى : 5 / 187 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 3 / 285 ؛ الكامل ، ابن اثير : 3 / 97 .
( 2 ) . التمهيد 220 .
( 3 ) . شرح ابن ابى الحديد : 3 / 292 .