- از پسر طلحه دربارهء مردى پرسيدم كه در داخل مدينه كشته شد و مدفون نگشت .
- جواب داد : سه گروهند كه عثمان را كشتند و تو نيك بنگر كه چه كسانى هستند .
- يك سوم خونش به گردن آن زن است و يك سوم ديگرش بر دوش آنكه سوار شتر سرخ موست .
- و ثلث آخر برعهدهء على بن ابى طالب ، و ما از قتل عثمان پاكدامنيم .
- گفتم : دربارهء دو نفر اولى راست گفتى ، اما دربارهء سومى ، يعنى آن مرد تابناك بر خطا رفتى .
9 - 2 - طبرى از دو طريق روايت كرده است كه ، عايشه ، رضى اللّه عنها ، چون در بازگشت از مكه به مدينه ، به سرف « 1 » رسيد ، به عبد بن ام كلاب كه همان عبد بن ابى سلمه است ، برخورد و از او اخبار مدينه را پرسيد . گفت : عثمان ، رضى اللّه عنه ، را كشتند ، و تا هشت روز پس از آن همانطور گذشت . پرسيد بعد چكار كردند ؟ گفت : مردم مدينه به اتفاق آراء خلافت را به دست آوردند و كارشان به بهترين نتيجه منتهى گشت ، چون بر زمامدارى على بن ابى طالب همرأى شدند . عايشه گفت : به خدا اگر كار خلافت به نفع دوست تو تمام شده باشد ، بهتر است آسمان بر زمين فرود آيد . زود مرا به مكه برگردانيد ، زود برگردانيد ، و در حالى كه مىگفت : به خدا قسم ، عثمان به ناحق و مظلوم كشته شد ، به خدا قسم ، حتما به خونخواهى او برمىخيزم ، آنگاه به طرف مكه روانه گشت . عبد بن ام كلاب به او گفت : چرا اينطور ؟ به خدا قسم ، اولين كسى كه عليه عثمان به تلاش برخاست ، تو بودى كه مىگفتى : نعثل را بكشيد ، چون كافر گشته است . « 2 » عايشه گفت : آنها او را توبه دادند و پس از اينكه توبه كرد ، او را كشتند . البته ، من آن حرف را زدهام ، و آنها هم حرفهايى زدهاند ، ولى حرف آخرم بهتر از حرفى است كه اول زدهام .
عبد بن ام كلاب به عايشه چنين گفت :
- كار از تو شروع شد و دگرگونى از تو سر زد ؛ باد از سوى تو برخاست و باران هم از تو
هامش
( 1 ) . موضعى است در شش ميلى مكه .
( 2 ) . ابن قتيبه قسمت آخر حرف عايشه را به اين صورت آورده است : چون زشتكار گشته است .