است ! عثمان از سخنش به قدرى عصبانى شد كه حرف زدنش را نمىفهميد . « 1 »
ابو الفداء در تاريخ خود مىنويسد : عايشه همراه كسانى كه از عثمان انتقاد و كارهايش را نكوهش مىكردند ، از او انتقاد و نكوهش مىكرد ، و پيراهن و موى پيامبر خدا را آورده ، مىگفت : اين پيراهن و موى اوست كه هنوز نفرسوده ، ولى آيينش متروك گشته است .
7 - 2 - نامهء امير المؤمنين سند ديگرى است حاكى از سخن عايشه دربارهء عثمان ، نامهاى كه پيش از جنگ جمل در نزديكى بصره به طلحه و زبير و عايشه نوشته است : اى عايشه ! تو با سرپيچى از دستور خدا و پيامبرش از خانهات بيرون آمدى به دنبال كارى كه تو موظف به انجامش نيستى و به عهدهات واگذار نشده است ، آنگاه ادعا مىكنى كه مىخواهى جامعهء مسلمانان را اصلاح كنى ! به من جواب بده كه زنان را با فرماندهى سپاه و رزمآورى با مردان چكار ؟ با جنگ به راه انداختن ميان مسلمانان و ريختن خون به ناحق ؟ تو علاوه بر اين ، ادعاى خونخواهى عثمان را دارى ، اين به تو چه ربطى دارد ؟
عثمان از قبيله بنىاميه است و تو از قبيلهء تيمى . وانگهى تو همانى كه ديروز در ميان انبوه اصحاب پيامبر مىگفتى : نعثل را بكشيد ، خدا او را بكشد ، او كافر شده است ، و اكنون به خونخواهى او برخاستهاى ؟ بنابراين ، از خدا بترس و به خانهات برگرد ، و حجاب بر خويشتن فرو آويز ، و السّلام .
8 - 2 - طبرى و ابن قتيبه روايت مىكنند كه نوجوانى از قبيلهء جهينه در جنگ جمل از محمد بن طلحه كه مردى عابد بود ، پرسيد : قاتلان عثمان چه كسانى هستند ؟ گفت : خون عثمان سه قسمت مىشود : يك قسمت برعهدهء آن زنى است كه بر كجاوه نشسته است ، يعنى عايشه ، يك سوم ديگرش به گردن صاحب آن شتر سرخموست يعنى طلحه ، و يك سومش برعهدهء على بن ابى طالب است . نوجوان به خنده گفت : پس من در گمراهىام ، چون در جبههء تجاوزكاران جمل قرار دارم ، و سپس به سپاه على پيوست ، و در اينباره چنين سرود :
هامش
( 1 ) . رك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 9 / 16 .