طبرى روايات سرى را با اين مقدمه نقل مىكند : « سرى مرا گزارش داد » « 1 » و اين نشان مىدهد كه اخبار مزبور را از دهان وى شنيده و تا پايان كتاب همه جا اخبارى را كه از زبان وى مىآورد به اينگونه شروع مىكند : « سرى به من نوشته » مگر تنها يك گزارش كه در آغاز آن مىنويسد : « سرى ما را حديث كرد » « 2 » .
و پس از اينها كاش مىدانستم كه سرى و سيف بن عمر آگاهىهاى تاريخىشان تنها پيرامون رويدادهاى همان چند سال معين بوده و بس ؟ و آيا ميان رويدادهاى آن سالها نيز تنها از پيشامدهايى خبر داشتهاند كه با زمينههاى مذهبى برخورد داشته و بس ؟ يا اينكه موضوعات مورد اطلاع آن دو فقط آن سلسله از حوادث مخصوص مذهبى بوده كه در روزهايى چند از سالهاى معين روى داده و گذشته ؟ و چون اين حوادث ، سنگ زيربنا براى اصول و عقايد و نظريهها بوده خواستهاند تاريخ صحيح را پر گردانيده و سرچشمهء صافى آن را با ساختههاى كذايى تيره گردانند و به اين وسيله در آستان كسانى تقرب يافته وصف ديگران را تضعيف كنند ؟ و هركس كه در اين گزارشها نيك بينديشد مىبيند كه همهء آنها بافتهء يك دست و زاييدهء يك نفس است و گمان نمىكنم كه اين همه نقاط ضعف آن بر كسى همچون طبرى پوشيده مانده باشد ولى چه كنيم كه دوستى انسان را كور و كر مىسازد .
همين دروغها و بافتههاى گوناگون است كه هم تاريخ ابن عساكر و الكامل ابن اثير و البداية ابن كثير و تاريخ ابن خلدون را سياه كرده است و هم نگاشتههاى ديگر مردمى را كه كوركورانه راه طبرى را دنبال كردند و پنداشتند آنچه او در تاريخ ، سر هم كرده بنيادى شايستهء پيروى است كه جاى سخن در آن وجود ندارد با آنكه دانايان از شرح حال روات ، هيچ اختلافى بر سر اين موضوع ندارند كه هرحديثى كه يك تن از حلقههاى سند در ميان راويانش باشد همچون درم ناسره بىارزش است چه رسد كه همهء آنها در سند يك گزارش فراهم آيند .
آنگاه تأليفاتى هم كه متأخران در روزگار ما نگاشتهاند و آن را از سخنان بىخردانهاى
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى : 3 / 210 - 241 .
( 2 ) . همان : 4 / 82 .