دارد آن خشكسالىاى كه باران آن ، فرزندان مروان باشد ؟ اين سخنان هيچ نيست مگر افسانه پيشينيان كه دست غلوكنندگان در فضايل آن را ساخته است .
پرسش
با من بياييد تا از خليفه بپرسيم چرا لعنت شده و طرد شدهء رسول ( حكم ) را پناه داده با آنكه در برابر چشم و بيخ گوش خودش بود كه آيات قرآن در مذمّت وى فرود آمد و لعنتهاى پيوسته ، از مقام پيامبر هم به سوى او سرازير شد . همه به سوى كسانى كه از پشت او به درآمدند ، به جز مؤمنان ايشان كه بسيار اندكاند ، اين كار عثمان چه مجوّزى داشت و چرا او را به مدينهء پيامبر برگرداند با آنكه وى صلّى اللّه عليه و آله او و پسرانش را از آن شهر طرد كرده بود تا آنجا را از پليدىها و ناپاكىهاى امويان پاك كند و عثمان از ابو بكر و سپس عمر خواست كه او را برگرداند و هر دوى ايشان گفتند : گرهى را كه پيامبر زده من باز نمىكنم « 1 » . و حلبى مىنويسد : به او ( حكم ) مىگفتند : رانده شده و لعنت شدهء پيامبر . و پيامبر او را به طائف راند و تا پايان روزگار پيامبر و بخشى از روزگار ابو بكر در آنجا درنگ كرد و چون عثمان از ابو بكر خواست كه او را به مدينه بياورد وى نپذيرفت و در پاسخ عثمان كه گفت : عموى من است . گفت : راه عمويت به سوى آتش است هيهات ، هيهات كه چيزى از آنچه را پيامبر انجام داده من تغيير مىدهم ، به خدا كه هرگز او را باز نمىگردانم و چون ابو بكر مرد و عمر بر سر كار آمد عثمان دربارهء حكم با او به سخن پرداخت و او گفت : واى بر تو عثمان ! دربارهء لعنت شده و طرد شدهء پيامبر و دشمن خدا و پيامبر با من سخن مىگويى ؟ ! پس از آن چون عثمان خلافت يافت وى را به مدينه برگردانيد و اين كار بر مهاجران و انصار گران آمد و بزرگان صحابه آن را منكر شمردند و اين خود از بزرگترين عوامل شورش عليه او بود . « 2 » آيا خليفه سرمشقى نيكو در پيامبر براى خود نمىيافت با آنكه خدا مىفرمايد : راستى كه براى شما در پيامبر سرمشقى
هامش
( 1 ) . الانساب ، بلاذرى : 5 / 27 ؛ الرياض النضرة : 2 / 143 ؛ اسد الغابة : 2 / 35 ؛ السيرة الحلبية : 1 / 337 ؛ الاصابة : 1 / 345 .
( 2 ) . السيرة الحلبية : 2 / 85 .