مىشوراند او را هم مىشوراند و خود براى امورى خشم مىگيرد كه شايستهء خشم گرفتن نيست و تازه مخالف است با آيهء قرآن كه به موجب آن ، پيامبر از سر هوا و هوس سخن نمىگويد و سخن او جز وحيى كه به او مىرسد نيست ، آرى او هم بشرى است امّا همانطور كه در قرآن آمده است : بگو من نيز بشرى هستم كه به من وحى مىشود . پس اگر در وحى بوده است كه او و فرزندانش لعنت شدهاند ، چه چيزى مىتواند او را از لعنت برهاند ؟ مگر آنكه ابن حجر بپندارد وحى نيز پيرو هوسها است . سهمناك است سخنى كه از دهانهاشان به در مىآيد .
چگونه مىشود كه لعنت موجب رحمت و تزكيه و پاكى و كفّارهء گناهان گردد با آنكه به دستور خداوند ، به جاى خود خورده است ؟
و چه مىكند ابن حجر با اين روايت صحيح متواتر كه دشنام دادن به مسلمان فسق است ؟ « 1 »
و چگونه ايمانش به او اجازه مىدهد كه پيامبر به ناروا كسى را دشنام دهد يا لعنت كند يا گزند رساند يا مردى را تازيانه زند ؟ همهء اينها با مقام عصمت منافى است و خداوند مىگويد : كسانى كه زنان و مردان مؤمن را با ( انتساب ) به كارهايى كه نكردهاند ، بيازارند تهمت و گناهى آشكار تحمل كردهاند . و در خبر صحيح آمده است كه پيامبر ، دشنامگوى و بدزبان و لعنتخوان نبود و خود از نفرين فرستادن بر بتپرستان سر باز زد و مىگفت : من براى لعنت فرستادن مبعوث نشدم ، مبعوث شدهام براى مهربانى « 2 » .
پس او صلّى اللّه عليه و آله با اميدوارى به راه يافتن هدايت در وجود آن مشركان از لعنتكردن و نفرين فرستادن بر آنان سرباز مىزد ولى چون در حكم و فرزندانش اميد هيچ خيرى نداشت لعنتى برايشان فرستاد كه رسوايى ابدى را بر ايشان ماندگار ساخت .
هامش
( 1 ) . اين گزارش را احمد و بخارى و ترمذى و نسايى و ابن ماجه و ديگران از طريق ابن مسعود آوردهاند چنان كه ابن ماجه از طريق جابر و سعد و طبرانى از طريق عبد اللّه بن مغفل و عمرو بن نعمان آن را آورده و گروهى از حافظان مانند هيثمى و سيوطى و مناوى صحت آن را گواهى كردهاند .
( 2 ) . اين روايت را بخارى در صحيح خود : 9 / 22 و مسلم در صحيح خود : 2 / 393 آوردهاند .