تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
و در يك عبارت : پيامبر در خواب ديد كه فرزندان حكم اموى منبر او را چنان دست به دست مىگردانند كه كودكان توپ را ، پس او را بد آمد . و به گزارشى از حاكم و بيهقى در الدلائل و ابن عساكر و ابو يعلى از طريق ابو هريره ، پيامبر گفت : در خواب به من چنان نمودند كه گويا فرزندان حكم مانند بوزينگان بر منبر من مىجهند . پس از آن ديگر پيامبر را خندان نديدند تا درگذشت . « 1 » آلوسى مىنويسد : در اين آيه
« وَ ما جَعَلْنَا . . .
إِلَّا فِتْنَةً »
مقصود از جعل فتنه آن است كه آن را براى ايشان وسيلهء آزمايش و ابتلا گردانيده و ابن مسيّب نيز آيه را به همين‌گونه تفسير كرده و اين امر را به نسبت با آن تعداد از خلفا بايد در نظر گرفت كه كردند آنچه كردند و از سنت‌هاى حق بگرديدند و دادگرى ننمودند و سپس نيز بايد آن را - گذشته از خلفا - نسبت به كارگزاران تبهكارشان در نظر گرفت يا نسبت به دستيارانشان در هرلباس . و شايد هم مقصود آيه اين باشد كه : « ما خلافت ايشان و خود ايشان را قرار نداديم مگر وسيله‌اى براى فتنه و آزمايش » . كه در اين فراز مذمت بسيارى از ايشان شده و ضمير « نخوفهم » را كه بر اين نهاده از آن بوده كه او فرزندان يا شجره‌اى داشته - به اعتبار آنكه مقصود از آن ، امويانند - و لعنت بر ايشان به خاطر كارهايى بود كه از ايشان سر زد از ريختن خون‌هاى بىگناهان و تعرّض ناروا به نواميس و دست‌درازى ناسزا به اموال و جلوگيرى مردم از رسيدن به حقوق خويش ، و دگرگون‌كردن احكام و حكم دادن بر خلاف آنچه خدا نازل كرده و ديگر زشت‌كارىهاى سهمناك و رسوايىهاى سترگ كه تا شب‌وروز بپايد از يادها نمىرود و لعنت بر ايشان كه در قرآن آمده يا به صورت خاص است ، چنان كه شيعه مىپندارد يا به وجه عام چنان كه ما مىگوييم ، زيرا خدا مىفرمايد :
هامش
( 1 ) . تفسير طبرى : 15 / 77 ؛ تاريخ طبرى : 11 / 356 ؛ المستدرك ، حاكم : 4 / 48 ؛ تاريخ خطيب : 8 / 28 و 9 / 44 ؛ تفسير نيشابورى در حاشيه تفسير طبرى : 15 / 55 ؛ تفسير قرطبى : 10 / 283 ، 286 ؛ النزاع و التخاصم ، مقريزى 52 ؛ اسد الغابة : 3 / 14 از طريق ترمذى ؛ تطهير الجنان ، ابن حجر در حاشيه الصواعق 148 كه مىنويسد : ميانجيان اين گزارش از رجال صحيح‌اند مگر يكىشان كه موثق است ؛ الخصائص الكبرى : 2 / 118 ؛ الدرّ المنثور : 4 / 191 ؛ كنز العمال : 6 / 90 ؛ تفسير خازن : 3 / 177 ؛ تفسير شوكانى : 3 / 230 ، 231 ؛ تفسير آلوسى : 15 / 107 .