و پس از همهء اينها حكم همان است كه مردم را به گمراهى مىخواند و از مسلمان شدن بازمىداشت . روزى حويطب با مروان در يك جا بودند . مروان از وى پرسيد : چند سال دارى ؟ وى او را آگاه ساخت . پس او گفت : پيرمرد ! تو چندان دير به اسلام گرويدى كه جوانان از تو پيشى جستند . حويطب گفت : از خدا يارى مىخواهيم ، به خدا سوگند من بارها مىخواستم مسلمان شوم و در همهء موارد پدرت مانع من مىشد و مىگفت :
براى يك دين تازه ، سرفرازىات را پايين مىآورى و كيش پدرانت را رها مىكنى و پيرو دين تازه مىگردى ؟ مروان خاموش شد و از آنچه به وى گفته بود پشيمان گرديد . « 1 »
حكم در قرآن
ابن مردويه آورده است كه ابو عثمان نهدى گفت : چون مردم با يزيد بيعت كردند ، مروان گفت : اين به همان شيوهء ابو بكر و عمر است - تا پايان داستان كه ياد شد - پس عايشه گفت : آن آيه دربارهء عبد الرحمن نازل نشده ، ولى اين آيه دربارهء پدرت نازل شده كه : فرمان نبر هرسوگند پيشهء حقير را كه عيبجو و پادوى سخنچينى است . « 2 »
و ابن مردويه آورده است كه عايشه به مروان گفت : شنيدم پيغمبر به پدر و جدّ تو - ابو العاص بن اميه - مىگفت : مقصود از شجرهء ملعونه كه نام آن در قرآن آمده شماييد . « 3 » و قرطبى نيز گزارش به اينگونه آورده است :
عايشه به مروان گفت : خدا پدرت را هنگامى لعنت كرد كه تو در صلب او بودى . پس تو پارهاى از لعنت خدا هستى و سپس گفت : ( و پارهاى از ) شجرهء ملعونه كه نام آن در قرآن آمده است . « 4 »
ابن ابى حاتم از زبان يعلى بن مرة آورده است : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گفت : بنىاميه را ديدم
هامش
( 1 ) . تاريخ ابن كثير : 8 / 70 .
( 2 ) . قلم 68 / 10 . ر ك : الدر المنثور : 6 / 41 ، 251 ؛ السيرة الحلبية : 1 / 337 ؛ تفسير شوكانى : 5 / 263 ؛ تفسير آلوسى : 29 / 28 ؛ سيره زينى دحلان در كنار السيرة الحلبية : 1 / 245 .
( 3 ) . الدرّ المنثور ، سيوطى : 4 / 191 ؛ السيرة الحلبية : 1 / 337 ؛ تفسير شوكانى : 3 / 231 ؛ تفسير آلوسى .
( 4 ) . تفسير قرطبى : 10 / 286 .