آمدند ، او را امير مؤمنان ناميدند « 1 » . بار ديگر اين داستان را ياد كرده است « 2 » .
و طبرى به نقل از حسّان كوفى گويد : چون عمر بر سر كار آمد ، به او مىگفتند : اى جانشين جانشين رسول خدا ! عمر گفت : بدينگونه سخن دراز مىشود و پس از اين هم كه ديگرى به جانشينى رسد ، گويند : اى جانشين جانشين جانشين رسول خدا ، در حالى كه ايمانآورندگانيد و من فرمانرواى شما . اين بود كه امير مؤمنان ناميده شد . « 3 »
و ابن خلدون مىنويسد : چنان پيشآمد كه يكى از ياران پيامبر ، عمر را چنين خواند :
اى امير مؤمنان ! پس مردم اين را بپسنديده درست دانستند و او را بدان خواندند ، و گفتهاند : عمرو ابن عاص و مغيرة بن شعبه . گفتهاند : پيكى بود كه از سوى برخى از سپاهيان نويد پيروزى آورد و چون به مدينه درآمد ، سراغ عمر را گرفت و گفت :
امير مؤمنان كجا است ؟ پس ياران او آن را شنيدند و پسنديدند و گفتند : به خدا نامى درست بر او نهادى و به خدا سوگند كه او به شايستگى امير مؤمنان است . پس او را به اين نام خواندند تا اين لقب براى او در ميان مردم راه يافت و به جانشينان وى در آينده نيز رسيد و نشانى بود همراه با ايشان كه هيچكس آن را نداشت مگر حاكمان دولت اموى . « 4 »
از اين اخبار آشكارا برمىآيد كه نه خود عمر قبلا چيزى دربارهء اين نام مىدانست - بدون اينكه آن را از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شنيده باشد يا از هيچكس ديگر ، و اين بود كه آن را شگفتانگيز و دور از باور شمرد و گفت : پروردگار من مىداند كه البته تو از آنچه گفتى به درمىآيى - و نه عمر و ابن عاص آگاهىاى در اين زمينه داشت و از همين روى ، درست نامگذارى را كار آن دو مرد شمرد و از پيش خود نيز دستاويزى براى آن تراشيد ، نه اين نامگذارى كار آن دو مرد بوده كه راويان درستش خواندهاند ، بلكه ابن كثير به پيامبر بسته ، شنيده بودند تا پشتوانهء لقب دادنشان به عمر گردانند ، زيرا مىبينيم كه اين نام ، ناآگاهانه و بىزمينهچينى بر زبانشان گذاشته است . پس از اينها دوباره نگاهى بيندازيم به همان گفتار ابن خلدون كه روايات ناسازگار را دربارهء نخستين كسى كه عمر را امير مؤمنان ناميد ، در
هامش
( 1 ) . شرح شواهد المغنى 57 .
( 2 ) . ر ك : تاريخ الخلفاء 94 .
( 3 ) . تاريخ طبرى 5 / 22 .
( 4 ) . تاريخ ابن خلدون ( پيشگفتار ) 227 .