عايشه ! بالا بيا و نگاه كن . من آمدم و چانهام را بر شانهء رسول خدا نهادم و از ميان شانه و سر پيامبر آنها را نگاه مىكردم و او مىگفت : سير نشدى ؟ سير نشدى ؟ و من براى آنكه به مقام خود نزد او پى ببرم ، مىگفتم : نه . ناگاه عمر پيدار شد و مردم بپراكندند و برفتند و رسول خدا گفت : راستى كه مىبينم اهريمنان ، چه از پريان و چه از آدميان ، از عمر گريختند . عايشه گفت : من هم برگشتم .
روايت بالا را ، را هم ترمذى در صحيح خود آورده گويد : اين روايتى نيكو و درست و شگفت است « 1 » .
3 - احمد به نقل از ابو هريره آورده است كه گفت : همان هنگام كه سياهيان با جنگافزارهاشان نزد رسول خدا بازى مىكردند ، عمر به درون آمد و دست به سوى سنگريزهها دراز كرد و به سوى آنان افكند . پيامبر گفت : عمر ! رهاشان كن « 2 » .
و ابو داود طيالسى به نقل از عايشه آورده است كه او گفت : سياهان به مسجد پيامبر درمىآمدند و بازيگرى مىنمودند و رسول خدا مرا مىپوشانيد و من كه دختركى خردسال بودم ، به ايشان مىنگريستم . پس عمر بيامد و از كار ايشان جلوگيرى كرد و رسول خدا گفت : عمر ! رهاشان كن . سپس گفت : اينان دختران ارفده هستند « 3 » .
4 - ابو نصر طوسى روايت كرده كه پيامبر اكرم به خانهء عايشه درآمد و آنجا دو دختر را ديد كه به آوازهخوانى و دفزنى مىپرداختند و ايشان را از كار بازنداشت و عمر بن خطاب به خشم آمد و گفت : ساز اهريمنى در سراى پيامبر خدا ! پيامبر گفت : عمر ! رهاشان كن كه هرگروهى را جشنى است « 4 » .
امينى گويد : ما را نيازى به كاوش در سند اين روايات نيست ، زيرا متن آنها چندان آكنده از رسوايى است كه ما را از بررسى سند بىنياز مىدارد . پس بگذار كه ترمذى سندى آنچه را روايت كرده ، نيكو و درست بشمارد و بگذار كه حافظان حديث انبان
هامش
( 1 ) . صحيح الترمذى : 2 / 294 ؛ ر ك : مصباح السنة ، بغوى : 2 / 271 ؛ مشكاة المصابيح ، خطيب تبريزى 550 ؛ الرياض النضرة : 2 / 208 .
( 2 ) . مسند احمد : 2 / 208 .
( 3 ) . مسند طيالسى 204 .
( 4 ) . اللمع 274 .